تیر
۲۰شمع ها را فوت نمی کنم دیگر !
دسته : (روزگار) | نویسنده : مسافر در تاریخ۲۰-۰۴-۱۳۸۹
شمع ها را تو روشن کن …
فوت می کنم ! خاموش می کنم !
چیزی گفتی ؟
تولدم مبارک ؟
باشد ! مبارک است لابد ! پس چرا من احساس اش نمی کنم ؟
چیزی کم است اینجا … کیک که هست ، شمع ، کلاه بوقی حتا !
کلاه بوقی را تا جلوی چشمانم پایین کشیده ام تا نبینم که نیستی …. اما هیچ چیزی می بینم جز این !
می خواهی یادآوری کنی که از دیروز تا امروز ، یکسال بزرگتر شده ام ؟ می خواهی بگویی مرد شده ام ! می خواهی چه بگویی که آرامم کنی ؟
من دلم جا مانده ! قد کشیده ام فقط ! بعضی تارهای مویم هم سفید شده اند خب ! مثل چشمانم به در ! اما دلم تاریک مانده ….
بیا ! شمع ها را تو روشن کن ، من فوت می کنم ! می بینی ! برای اینکه بگویم بزرگ شده ام باید شمع ها را فوت کنم ! باید نور را بدهم ! تاریکی بخرم !
میایی ؟ تنها مانده ام ! دو سال شده که هیچ کیکی طعم لبهایم را شیرین نمی کند خب !
بعد همه می گویند : مبارک است !
بیا در همهمه ی جشن ، یک گوشه ای تنها بایست ، آدمها دور مرا بگیرند ، من با چشمانم دنبالت بگردم ، ببینم که نگاهم می کنی ، گیلاس شرابم را بالا بیارم به سمت تو ، تو هم …. بنوشیم ! برقصیم ! تو بگویی : خب ! من می خواهم برای مسافر ، آواز بخوانم ، بعد همان ترانه ای را بخوانی که با هم گفته بودیم ! قند توی دلم آب شود ! شاید شمع ها خاموش نشدند ! شاید تولدم مبارک شد …
میایی ؟
تا مبارک شود ، فقط تو را کم دارم !
شمع ها را تو روشن کن ….
فوت شان نمی کنم دیگر !
تولدت بخاطر وجودت و بخاطر بودنت هزاران بار مبارک.
می دانی مسافر؟
شمع ها را هم اگر فوت نکنی باز بزرگ شدنت پیداست!
تولدت هزاران بار مبارک
یک حس مشترک هر سال فقط در یکروز میهمان ماست …
چیزی به نام تولد …
چیزی به نام آغاز …
آغازی که پایان آغازی دیگر بوده و پایانش آغازی دیگر …
اینروزها در انتظار شبی روشنم …
شبی که خورشید چهره ام را بسوزاند …!
( بابت تمام لطفهایی که به من داری الکن الکنم مسافر عزیز … باشد تا توان جبران داشته باشم …)
با خواندن مطلبت یاد خط حذف شده کار افتادم :
خونه هنوز دور تو می گرده
سرگیجه مثل مستی از ودکا
چشمای شهلای منو دیدی ؟
حس می کنم می بینمت اینجا
تولدت مبارکه! حتی اگر خودت نخوای!
hata age khodet nakhay salha migzaran ona nazareto nemiporsan ama heyf az rozayi ke faghat be khaterate be to bodan gozasht bedone in ke bashi
تولدت مبارک… اما…
کاش فقط می شد این همه اما و فقط و ولی رو که ته گلوهامون گیر کرده و داره خفه مون می کنه رو بریزیم بیرون. جدی نگیر دوست من. دل آدم ها بند است به خوشی های کوچک، بهانه ها را نباید از دست داد، تو حداقل این را می دانی!
امیدوارم تولد بعدی کنارت باشه