شهریور
۲۹بر دارم کشیده ای !
دسته : (شعر) | نویسنده : مسافر در تاریخ۲۹-۰۶-۱۳۸۸
جستجو نمی کنم دیگر
که چشمانم کم سو شده است و دلم تاریک
اما گلایه ، چرا !
تنها لطفی کن ، بیا و بگو
چرا شب ها چشمم بیدار می ماند و
دلم بر دار !
عین پاندول ساعت
آونگ لحظه ها شده ام !
حالا تو برو و بگو :
بیچاره بی تاب بود !
آخرش خیلی قشنگ بود!
سلام…
اگه دو کلام حرف حساب داری پاشو بیا خط سفید…
منتظرم ها…
سلام….
نمی دونی چقدر خوشحال شدم وقتی نظرتو دیدم
دلم تنگت شده بود…بهونه می گرفت!
مرسی که از دلتنگی در اوردیش
بیا و ببین آنچه را که نخوانده ای
از اینجا بشنو آوای روزهای غمزده ام را
درد مشترکم رفیق
ما هم آونگیم. در ساعت ۴/۳۰ صبح. فدات…
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارآم درون دشت شب خفته ست.
دریایم و نیست باکم از طوفان:
دریا همه عمر خوابش آشفته ست.
“شفیعی کدکنی “
خودت گفتی بگو ها
.
.
بیچاره بی تاب بود !!!!!!!!!
ساز غربت می زند این ماندن
شکست خدا
در همان بعدازظهر رفتن تو
جاده ی رفتن انگار
صدایی غیر تو را نمی شناسد…
خواندم که:
بی نیاز شود
آنکسی که عشق را پناهنده شد!
بی نیاز نمی شناسد عشق…
سراسر نیاز است و آرزو!
دلم تنگ است و نمی دانم چه گونه بگویمت…چه گونه بگویمت …؟
چگونه بگویمت که دستانم خشکیده…روحم زخمی …و پایم خسته است….و چگونه بگویمت که دیگر تاب حرکت ندارم…..تو چگونه هنوز هم مسافری…؟
یاد ما هم باش…یاد ما هم …باش….!
بیا و بخوانم از الفبایی که حرف هایش را پاک کرد
دفتر من خط ندارد
از زخم های روزگار شاکی شدم
به مانند نی مولانا
برای فرارش شعر نوشتم
به مانند حافظ
اما حال می خواهم مسافر باشم
به مانند تو.
سلام
قبلا ها با معرفت تر بودی داداش.
در این جهان چون برهوت مبهوت
آه ای پدر مگر
گندم چهقدر شیرین بود ؟
و سیب سرخ وسوسه حوا را
در دامن فریب چرا افکند ؟
نفرین به دیو وسوسه
نفرین به هوشیاری
آری عقاب شیطان را
من در بهشا دیدم
و نیز رنج آدم و حوا را
دراین زمین زندان
و رنج جاودانه انسان
دیدم مرا
این غرق در ملال
دیو محیط من این دوی اضطراب
می کاهد از درون چو چناران دیرسال
ناگه
مشام جان را
از باغ عشق رایح ای مست می کند
گفتی که باغ عشق بهشت است
در باغ عشق او
از پله های مرمر
با قامتی بلندتر از افرا
می آمد
و عطر روحپرور اندامش
ذرات نور را
در شور و شوق و وسوسه می آورد
دیدم که دستهای سپیدش
انبوه گیسوان سیاهش را
آشفته می کند
دیدم که انعطاف نگاهش
پرواز پاک چلچله ها بود
ناگاه دیدگان چو گشودم
چه وحشتی
دیدم فریب بود فروپوش دهشتی
دیدم که با تمام ظرافت او
ازهم گسیخت
ریخت فروریخت
هیچ شد
چه خوابهای نغز طلایی را
پنداشتم
نقش حقیقتی ست
چه جامه های فاخر
بر قامت بلند تمنا
در هاله های رویا
بردوخته
چه شعله های سرکش
در باغهای پندار افروخته
چه صادقانه و معصوم
در شعلههای سرکش آن عشق
سوخته بودم
سلام مسافر عزیز!
سوالی داشتم از حضورت.
میشه پرسید؟
شهاب عزیز ! چون آدرس ای میل نگذاشتی مجبور بودم مطلبت رو عمومی کنم تا جوابتون رو بدم .
من در خدمتم ….
سلام مسافر
چشمم به در میماند
نگاهم منتظر
اما خبری نمیاید از مهر
مهربانی
و عشق
بگذار هر که هر چه میخواهد بگوید
من میدانم که دل نگرانی من با طلوع خورشید سبز فردا تمام خواهد شد .
مسافر جان!
ببخش gmail داری؟
با شما کار دارم.
سوالی در خصوص نوشته ای دارم.
ممنون
شهاب عزیز !
اگر سوالی هست بنده در خدمتتون هستم . همین جا مطرح کنید . سوال شما به صورت خصوصی به بنده خواهد رسید …..
پست قبلی شما رو چندین بار خوندم
نمی دانم چرا در این هر بار خواندن کسی انگار طنابی به گردنم انداخته بود.
البته بگم که بنده می نویسم و اتفاقی از طریق وبلاگی با شما آشنا شدم.
این نوشته رو خوندم.
بنده فوق لیسانس جامعه شناسی می خونم.
این نوشته انگار برام حکم یک سوال شد و من دستخوش تغییراتی کرد؟
شاید برای شما خنده دار باشه اما نمیدانم که چه چیزی درون این کلمات نشسته که انسان را گاهی به اوج می رساند گاهی …….
زندگی در نظرم گاهی آنقدر بالا قرار می گیرد که همه چیزها در نظرم نقطه بیش نیستند .
اما این نوشته شما و کلمات بکار گرفته شده اونقدر ساده بودند که من احساس کوچک بودن کردم.
درک می کنی مسافر؟
ممنون
شهاب عزیز !
مطالبی که فرستادید را خواندم ….
شما به بنده لطف دارید ….
این قرابت قلم من و شما ( که البته نمی توانم تاییدش کنم چون هیچ چیزی از شما نخواندم ) باعث خوشحالی است ….
ای کاش آدرس وبلاگتان را می دادید
مسافر عزیز !
هستی ؟
دوست عزیز !
این سیستم ، مخصوص ثبت دیدگاه ها طراحی شده است نه چت ! آدرس ای میل بنده در همین صفحه وجود دارد . در صورت تمایل می توانید ای میل بزنید .
می دانید ! نام ها حقایق را پنهان نمی کنند !!!
دلم که میگیره میام و نوشته های شما رو میخونم.
سلام عرض شد
وبلاگی داریم که تازه تاسیسه
میشه بیایی پیشمون.
اولین لینکمونی .
ممنون از دعوت و محبتتون …
اما من لینک وبلاگ شما رو پیدا نکردم !
شاید فراموش کرده باشید …
دوست عزیز من چرا دیگه افتخار نمی ده بیاد پیشم؟قابل نمی دونی دیگه؟
می دانی مسافر منم باز همین روزها از این شهر می روم از شهری که …
می دانی مهر اصلن مهربان نیست؟ تو می دانی مسافر چرانامش را مهر گذاشتند با این همه نامهربانی ؟؟؟
مسافر عزیز!
من منظور شما رو درک نکردم؟
شاید خندیدن تنها راه حل این آونگ باشد.
روزی روزگاری خری در روستایی زندگی می کرد که خیلی نادان و تنبل بود.او دوست نداشت برای آدم ها کار کند. به همین خاطر همیشه از آدم ها کتک می خورد. هر کسی که آن خر را می خرید از خریدنش پشیمان می شد. او خودش را به تنبلی می زد تا ازش کار نکشند ولی بدتر می شد چون کتک می خورد یک روز نشست و با خودش فکر کرد: من باید کاری کنم تا آدم ها از من کار نکشند باید قیافه ام را عوض کنم.
این طور شد که رفت پیش نقاش روستا و گفت: سلام آقای نقاش،می خواهم بدن مرا راه راه رنگ بزنی یعنی سیاه و سفید.
نقاش گفت:چرا؟ مگه عقل از سرت پریده.
خر گفت: شما که غریبه نیستید.دوست ندارم آدم ها از من کار بکشند. می خواهم قیافه ام را عوض کنم تا آدم ها مرا به چشم یگ گور خر ببینند و کاری به کارم نداشته باشند.
نقاش گفت:باشد ولی یک شرط دارد.
چه شرطی آقای نقاش؟
شرط من این است چون تو پول نداری به من بدهی باید هر روز بیایی و مرا به خانه ام برسانی بعد هم هر هفته بیای و قوطی های رنگ را از بازار به مغازه ام بیاوری.
خر بدون آنکه فکر کند،گفت:عیبی ندارد من در خدمتم.
بیا پیشم.
نادان عزیز !
همین دیشب به دوست ناشناسی چنین گفتم :
نام ها حقایق را پنهان نمی کنند !!!
منش آدمی با نامش تغییر نخواهد کرد بی شک !
همین !
نامی هست اما حقیقت روشن است
منش ها مخالف
اما من نادانم و حرف ها برایم حکم شنیدن دارد.
با کسی کاری ندارم.
خوشم آمد از متن شما.
همین.
قصد دیگری نداشتم. مسافر عزیز!
یا علی
به آدرس بیا .
شما که لطف دارید البته !
ایراد از شباهت ها هست و درک کردن آنها !!!
اینکه گاهی نام ها متفاوت می شوند اما حقیقت همان است که بود !
و جالب اینکه بدانی که چه می گذرد … !
وبلاگتان اگر وجود دارد که لابد دارد ، ظاهرا ایرادی دارد یا شاید آدرسش این نیست …..
اینجا نظرگاه است مسافر!
تو خود علامه دهر باش و بگذار ما در جهالتمان بمانیم.
موافقم ! اینجا جای نظر است !
البته جالب است که این توصیه را به همان دوست مذکور هم گفته بودم !!
راستی وبلاگتان همچنان مشکل دارد !!!
به خانه ی ویران دعوت شدن ، دلچسب نیست !!!
مسافر!
لطفی کن و نگاهی اجمالی به نظرات بیانداز!
من شاید کم عقلم؟
بیا که پاییز بارید گرفت
سلام مسافر عزیز!
کجایی؟
خداوندا ما نمی توانیم به در گاه تو دعا کنیم تا جنگ را پایان بخشی زیرا می دانیم دنیا را به این شکل آفریدی و انسان خود قادر است جاده ی صلح را هموار سازد.ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بین ببری زیرا منابعی به ما عطا کرده ای که در صورت استفاده ی عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند .ما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی زیرا به ما دیده ی بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبیهای تمام انسانها را ببینیم . ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به نا امیدی هایمان پایان بخشی زیرا توانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطا کرده ای. ما نمی توانیم دعا کنیم بیماری را ریشه کن کنی زیرا به ما قدرت تفکر داده ای تا به وسیله ی آن راه علاج بیماری را پیدا کنیم.
بنا بر این به درگاهت دعا خواهیم کرد به ما قدرت اراده و عزمی راسخ عطا کنی تا دیگر لازم نباشد بگوییم خدایا ما را به آرزوهایمان برسان …
بی تابتم تاواریش.
زیاده عرضی نیست.
عریض باشی.
قوت غالبم غـــــــــــــــــــــــــــــــم بود
سلام!
از تمامی قصه ، تنها
قاب عکسی مانده ست
که شباهتی عجیب به دختری از تبار ترانه دارد
حالا باران که می آید
خاک این دختر خالی
هنوز بوی عشق و عود و عسل می دهد
حالا مدام از پی نشانی تو
فنجان های قهوه را دوره می کنم
مدام این چشم بی قرار را
با بغض و بهانه ی باران آشنا می کنم
مدام این دل درمانده را
با باور برودت عشق
آشتی می دهم
باید این ساده بداند
بانوی برفی بیداری ها
دیگر به خانه ی خواب و خاطره باز نخواهد گشت
سلام دوستم.
ممنون که هنوزم به وبلاگم سر میزنی.خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم هنوز هم کسی به یادم هست …
مرسی.
چه باحال شده اینجا!به من لطف دارین !خودتون چرا آپ نمی کنین؟
راستی فرنی و زویی رو تا ۵ صفحه دیگه تموم میکنم!!!!!!!
به نظرم سنگینه یه جورایی!قبول دارین؟
خودت گفتی بگو ها
تو دیگه مسافر نیستی …
رسم مسافر بودن اینی نیست که نوشتی…
سفرها باید کرد تا پخته شود خامی؛ کینه در نوشته جایی ندارد دوست من؟!
بگذار بگویند هر چه دل تنگشان میخواهد…… تو کار خودت را بکن عزیز…
چه بر تو گذشته است نمیدانم…؟؟؟؟
مسافر یکجا نشین ندیده بودم……!!!!!
پاشو که خیلی زود دیر میشه…
شاید گمشده تو کنارت باشد؛ تو آمده ای پیدا کنی ؟ یا سرگرم بشی دوست خوبم؟؟؟
مسافرهای پاییز برگ های طلایی درختانند…تو مسافر کجایی؟ همراهت کجاست؟ مقصدت کجاست؟ توشه سفر داری ؟ یا ……..
سفر کن که خیلی دیره…
“نماز شکایت”
کنار نسترن باغ همسایه،
من از ستارهی شفاف صبح میپرسم:
– «تو شعر میدانی؟»
ستاره جای جواب،
به بیتفاوتی آفتاب مینگرد.
– «تو هیچ میبینی؟»
– دوباره میپرسم –
ستاره اما، ز دشت بی کرانهی صبح
به من چو گمشدهای در سراب مینگرد
نگاه کن!
مرا مصاحب گنجشکهای شاد مبین!
مرا معاصر گلبرگهای یاس مدان!
که من تمامی شب،
در آن کرانهی دور،
میان جنگل و آتش،
میان چشمه و خون..
به زیر بال هیولای مرگ زیستهام؛
و تا سپیدهی صبح..
به سرنوشت سیاه بشر گریستهام.
– «تو هیچ میگریی؟»
– باز از ستاره میپرسم -
ستاره -اما- با دیدگان اشکآلود،
به پرسشی که ندارد جواب، مینگرد!
– «بگو
صدای من به کسی میرسد در آنسوی شب؟
بگو، که نبض کسی میزند در آن بالا؟»
ستاره میلرزد…
– «بگو!
مگر تو بگویی،
در این رواق ملال
کسی چو من به نماز شکایت استادهست»
ستاره میسوزد!
ستاره میمیرد!
و من تکیده و غمگین
به راه میافتم
و آفتاب،
همانگونه سرکش و مغرور
به انهدام جهان خراب مینگرد
هفته دفاع مقدس گرامی باد….
مسافر طرفدار زیاد داریا…
سلام
مسافرعزیز!
اگه نگی که من نمیدونم کی هستم و نمیدونم شهابم و نادانم و …
اومدم بگم وبلاگمون درست شد.
تشریف بیارین تا من و مهرداد خوشحال شیم.
ممنون
ثنا و مهرداد
اولین بار است به اینجا آمده ام و شب از نیمه گذشته. نصف و نیمه مطالبت را خواندم ولی لذت کامل بردم. فردا سر صبر دوباره لذت خواهم برد.
خسته نشدی از گلایه ؟
بیتاب خواندنم بنویس
لطفا
بی تابی مرا
حتی پاندول ساعت نیز تاب نمی آورد
که با این سرعت سرش گیج می خورد .
مسافر سلام!
خانومم واست پیام گذاشته ، اگه میشه بیا پیشمون.
مسافر شهرغمی
غریبی مثل خودمی…
کاش میدونستم چه دردی داری که از اون دل غمگینت این شعرای زیبا رو کاغذ میاد…