اینجا
در این اتاق تاریک
همه ی دیوارها تو را می خوانند
عروسکهایم برای آمدنت بی تابی میکنند و لجوجانه پای بر زمین می کوبند…
تو نیستی…! اما با خیالت هر شب برایشان لالایی می خوانم که یک روز می آیی… تا بهانه ی نبودنت را نگیرند !
می بینی؟ !
من هم یاد گرفته ام…
یاد نداده ها را…
بیا واز خیر خواندن خواب و تعبیر ترانه ام بگذر
تو که از بادیه ی بادها برنمی گردی
دیگر چه کار بهکار عطر گلاب گریه های من داری ؟
بگذار شاعری
در این سوی سیاهی مدام خواب تو را ببینید
مگر چه می شود ؟
چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ؟
من به همکلامی با کاغذ
و همین عکس سیاه و سفید قاب خاتم راضیم
تو رضایت نمی دهی ؟
باور کن گریستن تقدیر تمام شاعران است
کوچه را ببین
هنوز آن غول زیبا در مهتابی خاموشی خود می گرید
آنسو ترک زنی تنها در غربت آینه
و این سو شاعری از اهالی آفتاب
دیگر بهکجای ابرها بر می خورد
که من هم بی امان برای تو ببارم ؟
می بخشی ! گلم
همیشه می خواستم بی علامت سوال برایت بنویسم
اما اضطراب تپش های ترانه که مهلت نمی دهد
دیگر برو ! بانوجان
دل نگران هم نباش
شاخه ی شعر هیچ شاعری
در شن باد بغض و شب بیداری ریشه نخشکانده است
من هم پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد
قول می دهم فردا
کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم
در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی
مرا خواهی دید
قول می دهم
…………….یغما گلرویی
ممنونم . خیلی ممنونم. واقعا ایده های خوبی بهم دادید.
کتاب لذات فلسفه رو خوندم قبلا. فکر کنم نوبت تاریخ باشه. دلیل اینهمه اشتباه تکراری تو سرنوشت بشر عدم آگاهی به تاریخه.
هر کتاب جالبی که خوندنی بود به من هم معرفی کنید.
در ضمن از آشنایی با شما خیلی خوشحالم.
گاهی به این اطمینان می رسم که بهترین هدیه ی خدا خیال است.
نوشته شده در ۳ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۸:۴۹ ب.ظ
رهگذر نوشته است...
همیشه از خودم می پرسم اگر روزی برگردی تمام فضای نبودنت را با کدام کلمه پر کنم؟
دوباره مرور میکنم:
میپرسم آمدی؟برای من آمدی؟ دوباره آمدی؟ بگذار اشکهایم را پاک کنم.حال بهتر می توانم اشکهایت را ببینم.
آخرین بار که با هم گریستیم در آغوش هم بودیم.شانه هایم از حضورت داغ بود و من تنها به آینده ای پر از تو فکر میکردم.گفتی خدا دوباره ما را به هم عطا کرد….
و اینک امدی تا ببینی چگونه ام بی تو.
کمی جلوتر بیا.حال من خوبست ،ملالی نیست.
راستی!من به یادت شاعر شدم.من به یادت ایینه شدم.جنون من جمعی را سر عقل آورده.
عده ای را بی سرو سامان کرده.من به تو عادت کردم و بسیاری به من ،بی تو.
اشکهایت را پاک نکن که چراغ دلم خاموش میشود.
بگذار تنها یک بار دیگر در چشمانت خیره شوم و بنالم:
بی تو من همیشه مسافرم
سلام. مثل همیشه عالی. بابت پیامهای قشنگی که برام گداشته بودین ممنونم. خیلی خوشحال شدم. چون هیچوقت فکر نمی کردم مغز وبسایتی مثل مسافر بیاد و روزمرگیهای منو بخونه و مهمتر از همه پیامهای خیلی محبت آمیزی برام بزاره. باز هم ممنون.
دوست مسافرم من همه رو با یک چوب نراندم.
فقط گفتم علت اینهمه آشفتگی اعتقادی چیه؟
چی باعث میشه آدم ها بقیه رو به واسطه اعتقادشون به باد استهزا بگیرند یا یک شبه دین عوض کنند.
کاملا متوجه می شوم که چه می فرمایید حضرت مسافر
وبغض من شاید همین باشد خدا را نمی توان نقش زد
نوشته شده در ۴ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۸:۴۴ ب.ظ
shabnam نوشته است...
اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار…
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم – خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِهمیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می آید!●
اینجا
در این اتاق تاریک
همه ی دیوارها تو را می خوانند
عروسکهایم برای آمدنت بی تابی میکنند و لجوجانه پای بر زمین می کوبند…
تو نیستی…! اما با خیالت هر شب برایشان لالایی می خوانم که یک روز می آیی… تا بهانه ی نبودنت را نگیرند !
می بینی؟ !
من هم یاد گرفته ام…
یاد نداده ها را…
با این خدای خیالی شاید روزی ایمانب یاوریم به رویا
خوش به حالت مسافر که می تونی خدا بسازی با رویاهات.
زندگی را از طبیعت بیاموزیم :
چون بید متواضع باشیم ، چون سرو راست قامت ، مثل صنوبر صبور، مثل بلوط مقاوم، مثل رود روان، مثل خورشید با سخاوت و مثل ابر با کرامت باشیم[گل]
چه خوب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام
اگه می شه یه خورده هم در مورد زیر تختت بنویس!
قلبمو به لرزه درآوردی.
چه زیبا و جالب نوشتی.
فقط ………………
و اگر خدا را از رویای من دزدیده باشند؟
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم …
با یاد و خاطره زندگی کردن رو دوست ندارم، کشنده است.
شاد باشید.
عالی بود!
خیلی قشنگ بود….!
سلام…
اومدم تشکر کنم از حضورتون…
ولی چرا جواب سوال هامو ندادید؟؟
منتظرم…
پست خیلی قشنگی بود…
میشه بگید چه شکلی خدا رو به تصوی می کشید؟!
این همه غم توی کلام تو
سخته تحمل کردنش
کاش میشد عطر تن عزیز و محبوب رو قاب کردزد رو دیوار یا گذاشت تو گلدون کنار تخت رو پا تختی !
کاش !
بیا واز خیر خواندن خواب و تعبیر ترانه ام بگذر
تو که از بادیه ی بادها برنمی گردی
دیگر چه کار بهکار عطر گلاب گریه های من داری ؟
بگذار شاعری
در این سوی سیاهی مدام خواب تو را ببینید
مگر چه می شود ؟
چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ؟
من به همکلامی با کاغذ
و همین عکس سیاه و سفید قاب خاتم راضیم
تو رضایت نمی دهی ؟
باور کن گریستن تقدیر تمام شاعران است
کوچه را ببین
هنوز آن غول زیبا در مهتابی خاموشی خود می گرید
آنسو ترک زنی تنها در غربت آینه
و این سو شاعری از اهالی آفتاب
دیگر بهکجای ابرها بر می خورد
که من هم بی امان برای تو ببارم ؟
می بخشی ! گلم
همیشه می خواستم بی علامت سوال برایت بنویسم
اما اضطراب تپش های ترانه که مهلت نمی دهد
دیگر برو ! بانوجان
دل نگران هم نباش
شاخه ی شعر هیچ شاعری
در شن باد بغض و شب بیداری ریشه نخشکانده است
من هم پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد
قول می دهم فردا
کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم
در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی
مرا خواهی دید
قول می دهم
…………….یغما گلرویی
خیلی خوب بود! کار کییه؟ خودت دیگه!
ممنونم . خیلی ممنونم. واقعا ایده های خوبی بهم دادید.
کتاب لذات فلسفه رو خوندم قبلا. فکر کنم نوبت تاریخ باشه. دلیل اینهمه اشتباه تکراری تو سرنوشت بشر عدم آگاهی به تاریخه.
هر کتاب جالبی که خوندنی بود به من هم معرفی کنید.
در ضمن از آشنایی با شما خیلی خوشحالم.
سلام.چقدر زیبا مینویسید.خوش به حال تون کسی که براش مینویسید
ممنونم بابت قدم رنجه
شما زیبا مینویسید و متفکرانه
خدای چیزهای کوچک…
عالی بود.خیلی قشنگ می نویسید .
غزل قشنگی بود. خوندن نوشته ها و شعرات حس خوبی به آدم میده. حس تلخ غم و حس شیرین انتظار.
این سوت آخر است و غریبانه می رود
تنهاترین مسافر تو از دیار تو
موافقم
گاهی به این اطمینان می رسم که بهترین هدیه ی خدا خیال است.
همیشه از خودم می پرسم اگر روزی برگردی تمام فضای نبودنت را با کدام کلمه پر کنم؟
دوباره مرور میکنم:
میپرسم آمدی؟برای من آمدی؟ دوباره آمدی؟ بگذار اشکهایم را پاک کنم.حال بهتر می توانم اشکهایت را ببینم.
آخرین بار که با هم گریستیم در آغوش هم بودیم.شانه هایم از حضورت داغ بود و من تنها به آینده ای پر از تو فکر میکردم.گفتی خدا دوباره ما را به هم عطا کرد….
و اینک امدی تا ببینی چگونه ام بی تو.
کمی جلوتر بیا.حال من خوبست ،ملالی نیست.
راستی!من به یادت شاعر شدم.من به یادت ایینه شدم.جنون من جمعی را سر عقل آورده.
عده ای را بی سرو سامان کرده.من به تو عادت کردم و بسیاری به من ،بی تو.
اشکهایت را پاک نکن که چراغ دلم خاموش میشود.
بگذار تنها یک بار دیگر در چشمانت خیره شوم و بنالم:
بی تو من همیشه مسافرم
اتاقی که نداشتم
تختی که نداشتم
و او را که ندارم…
ولی یه متکا دارم که هر شب گریه هامو توش پنهون می کنم…
فقط همینه دارایی من.
خیلی زیبا و با احساس بود دوستم…….لذت بردم
سلام. مثل همیشه عالی. بابت پیامهای قشنگی که برام گداشته بودین ممنونم. خیلی خوشحال شدم. چون هیچوقت فکر نمی کردم مغز وبسایتی مثل مسافر بیاد و روزمرگیهای منو بخونه و مهمتر از همه پیامهای خیلی محبت آمیزی برام بزاره. باز هم ممنون.
نظرت راجب شعر من دیوانم کرد
و
این شعرت شاید بغضی بود در گلوی من
که ……
که زدی ترکوندیش
دوست مسافرم من همه رو با یک چوب نراندم.
فقط گفتم علت اینهمه آشفتگی اعتقادی چیه؟
چی باعث میشه آدم ها بقیه رو به واسطه اعتقادشون به باد استهزا بگیرند یا یک شبه دین عوض کنند.
…
منو یاد روزای خوب زندگیم انداختید…
درست سال پیش همین موقع ها بود…
اما الان…
خیلی دور شدم ازش…خیلی…
ممنون از حس قشنگی که دادید به من!
نمی دونید چقدر از آشناییتون خوشحالم…
مرسی…
سلام … قشنگ بود …
رویا هم موهبتی است برای خود …
راستی چرا اینجابدون ف ی ل ت رش ک ن باز نشد !! فیلتر شدی ؟!!!!!
کاملا متوجه می شوم که چه می فرمایید حضرت مسافر
وبغض من شاید همین باشد خدا را نمی توان نقش زد
اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار…
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم – خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِهمیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می آید!●
در ضمن شعر خیال خواب خیلی زیبا بود.البته همه دست نوشته های شما زیباست…
وای بر ما که خیال نیز خیال ندارد به سراغمان بیاید!