مرداد
۱۶درد ، کلمه نیست !
دسته : (روزگار) | نویسنده : مسافر در تاریخ۱۶-۰۵-۱۳۸۸

- هی ! رفیق ! با من نمی آیی ؟!
- واسه چی می ری ؟!
- یعنی مهم نیست کجا می رم ؟
- مهم اینه که به کجا می رسی !
- واسه کی مهمه ؟ واسه تو یا من ؟
- واسه مقصد !
- فلسفه می فهمی ؟
- اینقدر می فهمم که تنها نباید بریم !
- یعنی با من می آیی؟
- عاشقت می شم !
- درد می کشی !
- می میرم !
- زنده بودن مهمه !
- زنده بودن دلیل می خواد !
- دلیلی بهتر از رفتن ؟!
- تنها رفتن ؟
- با هم رفتن !
…..
- چرا بر می گردی ؟ قرارمان این نبود
- درد ، حرف نیست ! کلمه نیست ! دوستت گفته بود ! یادت نیست ؟
درد یک بار از انسان مرد می سازد و
هزار بار ، نامرد !
سلام رفیق
اینجا هنوز هم کسی عست که یادم را به یادش به دار آویزم؟
میبینم که یادی از ما کردی!
سلام..ممنون از لطفت…همیشه شاد و سربلند باشید….یا علی
اوه عجب شعری!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته های شما خیلی زیباست .باید بگم من از شعر مه خیلی خوشم اومد.کلا من شعر نو رو بیشتر دوست دارم…
سلام
مرسی اومدی ….
“درد یک بار از انسان مرد می سازد و
هزار بار ، نامرد !
“با این جمله ات موافقم….
موفق باشی
سلام دوست خوب من ،وبلاگ قشنگی داری ، اگه خواستی منو با هر اسمی که خودت دوست داری لینک کن، اگه لینک کردی خبرم کن که منم لینکت کنم!
“۱زمانی دختری مغرور و قسم خورده “قسم خورده بود که عاشق نشه” وقتی فهمید یکی دوسش داره ،به فکر اینکه حق انتخاب داره وو یکی بهتر از اون سراغش میاد به پسره گفت :
دوست دارم، واسم عزیزی، ارزشت واسم زیاده، اما…
نمیخوامت!
پسره اونقد عاشق دختره بود که وقتی فهمیدکه دختره باهاش خوشبخت نمیشه فقط بهش گفت: واست آرزوی خوشبختی دارم،برو نازم…
چند سال گذشت دختره عاشق یه پسر دیگه شد از قضا پسره حرفایی رو بهش زد که خودش یه زمانی به اونی که دوسش داشت گفته بود!الان هربار که دختره دلش واسه عشقش تنگ میشه و از برخوردهای سرد عشقش عذاب میکشه،تازه میفهمه با اون پسره چیکار کرده!
عشق دختره دوستای زیادی داشت،اما دختره تنها بود و تقریبا تمام وقتش رو توو اتاقش میگذروند و ماهی یه بار روی آدم میدید، انقد عذاب کشید که احساس کرد که عشقشم داره از این وضعیت اذیت میشه تصمیم گرفت واسه همیشه بره و هیچ راهی واسه برگشت عشقش نذاره، اسم عشق مرده شو “کفشدوزک” گذاشت و رفت!
الان دعای هر شب دختره اینه که پسره نفره سومی که دلش میشکنه نباشه و خنده از روی ماهش کم نشه!
ازتون میخوام شما هم واسه خوشبختی هر۲تا پسر دعا کنین!”
به وبلاگ کفشدوزک یه سر بزن!
فک میکنم شما هم اگه یه روزی کتابی بنویسی آدم و گیج میکنه!
_کتاب گیج کننده و سر درد آور از نظر من بد نیست…منظور کتابیه که آدم و مجبور به فکر کردن خیلی عمیق میکنه_
مثل این شعر!!!!
هی رفیق !
واسه خیلیها مهمه که واسه ی چی میری و یا کجا میری… حتی اگه به زبون نیارن !
کافیه یه نگاه به دور و برت بندازی .
اما میدونی مسافر ؟! خیلی وقتا توی سفر ممکنه راهزن بزنه و همه ی دلیلها رو با خودش ببره ! به نظر تو باید بعدش چه کار کرد ؟ وسط راه دیگه بشینی و گریه کنی و بعدش برگردی ؟ یا نه؟! راهی رو که شروع کردی تا تهش میری ؟
یه مسافر بی دلیل ؟
اما یه چیزی رو بدون رفیق ! حتی اگر کنارتم نیاد مطمئن باش از دور مراقبته . برگرد نیگا کن !
.
مسافر آخرش برام گنگ بود بعدا واسم توضیح بده…
دیگه بسه..دلو بی خیال..با من هر چه کرد همین دل کرد که یه روزی به حرفش گوش دادیم و امروز…
سلام مسافر عزیز
امیدوارم تاخیر منو بپذیری، من اکثرا نظرات وبلاگمو از همون صفحه وبلاگم می خونم، خیلی کم به مدیریت وبلاگم سر می زنم، خیلی لطف داری ، به امید دیدار
they say رفتن جاری شدن است و ماندن مرداب از آدمی مرداب می سازد
من اما گاه می اندیشم جایی میان وسوسه و اجبار رفتن دل کندن کمین کرده و است و فراموشی؛
و جایی میان ترس از رفتن و همه ی امیدهای نهفته در ماندن مرگ امیدهایمان نشسته است و درد فراموشی
درد، کلمه نیست ، عنوانی است برای یادآوری احساس های گم شده
خیلی زیبا بود
درد حرف نیست
اشکی برای شوق شوقی برای درس درسی برای میز میزی برای کار کاری برای نان نانی برای تخت تختی برای خواب خوابی برای مرگ مرگی برای سنگ سنگی برای یاد یادی برای اشک . . . این است مفهوم زندگی!
آپم دوست من…
من باهات نمیام رفیق.می ترسم.از راه می ترسم.از تاریکی می ترسم.از خستگی می ترسم.از غربت می ترسم.از شب می ترسم.از سرما می ترسم.از نرسیدن می ترسم.می ترسم پاهام تاول بزنن.می ترسم دستام بلرزن.می ترسم چشمام کم سو بشن.می ترسم درد بکشم.می ترسم کم بیارم.می ترسم جا بزنم.می ترسم نامرد بشم.می ترسم از اینکه تنهات بذارم.پس به خاطر خودت نمیام.
نمی دانی چقدر خسته ام و چقدر از راه های نرفته دلگیر…
دلتنگی تازه ای که تمام نمی شود هرگز…
درود وپاینده باشی
سرم را کجا تکیه دهم
همهجا ناامناست وپر هیاهو
در کنارم هزاران صدف را با بیرحمی منهدم
میکنند به امید دانه ی خیالی مروارید
در کنارم هزاران پرنده ی جوان راسر میبرند
به امید جگر های جوان آن پرندگان …..
دوست نازنین روز خبرنگار را میگویم نمیدانم تبریک می توان گفت یا …….. آپم بیااگر تمایل داری به هم لینک بدیم خبر برسان
کار خیلی خوبی کردی! میدونی چی میگم که؟! آها…!
انگار طلسم شهر بی غروب
به دست مهربانی باید بشکند
در سرزمینی که هیچ گاه آفتابی ظهور نخواهد کرد
دلیلی زنده بودنت دوست داشتنی بود اما اگر کسی تو را در نصفه راه جا بگذارد بی هیچ دلیلی خود را می زنی به مردن
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
+++
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
و این هم شعری زیبا از مولوی سلام و صد سلام بر مسافر عزیز نیستی .پست جدید دادم بیا
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
حسین پناهی
شرمنده ام
گفته بودم
دست بر دیوار دور آن ور دریا می زنم
و تا هزاره ی شمردن چشم می گذارم
گفته بودم
غبار قدیمی تقویم را
ازش یشه های شعر وخاطره پاک نمی کنم
گفته بودم
صدای سرد سکوت این سالها را
با سرود و سماع ستاره بر هم نمی زنم
اما دوباره دل دل این دل درمانده
تو را میهمان سایه گاه ساکت کتاب و کاغذ کرد
هی
همیشه همسفر حدود تنهایی
بگذار که دفتر دریا هم
گزینه یی از گریه های گاه به گاه من باشد
مسافرم !
مرا در دفتر بودن هایت جا بده و محبت نوشتنت را از من دریغ مدار.
………..شبنم
مسافر …. مسافر ….. مسافر ……
بهترین حرف ها در خلاصه ترین کلمات فقط از تو بر میاد ……
حتی از اسمی که انتخاب کردی و از سکوتی که در رفتارت به خاطرم مونده …..
عجیب بودنش هم دقیقا در همین رنگ زدن خذعبلات و خوراندنش به دیگران است!! باور می کنم!!
سلام رفیق!
خدایی دمت گرم که هنوز زانوهات با اون وضع… توان رفتن دارن.
ما که بریدیم.
قربونت
سلام
وب جالب و قشنگی داری بهت تبریک میگم
ممنون که اومدی پیشم
سلام مسافر عزیز
ممنون که سر میزنی
ممنون که نگران منی
ممنون که نصحیت میکنی
من خوبم ….
مسافر عزیز
گفته ای خودمان عامل دردهایمان هستیم
میدانم
اما با دردهایی که از بیرون بر ما هوار میشود چه کنیم ؟
انقدر از مردی ادمها ازرده ام که دست به دامن نامردان دارم .
باید جامه ی مندرس تکرار را از تن کند
غبار عادت را
از پهنه ی پیشانی زدود
باید حضور بی رحم تنهائی را
در اطاق بوسید
باید برای سکوت
برای تنهائی
برای ماه در قاب پنجره
برای سایه های نامعلوم در اطاق
ضیافتی ترتیب داد
کلمه را دعوت کرد
تا برایشان شعر بخواند
باید از تنهایی به دیدار آینه رفت
و تنهایی را در آغوش سکوت خوابانید
باید چمدان های سفر را
از شعر پر کرد
باید رفت
باید رفت…
سلام آقا یا خانم فریبخورده !
بریدن رسم زندگی نیست
ما زاده شدیم که زندگی کنیم هرچند تلخ باشد دنیا به کاممان اما این هنر ماست که تلخی ها را به شیرینی تبدیل کنیم و مرحمی بر زانوان خسته بگذاریم و با یا علی دوباره راه جدیدی را از سر بگیریم
انسان تا زنده است باید زندگی کند وگرنه مرده ی متحرک است !!!
بزرگ ترین خوشبختی دایناسورها
این بود که
دیرتر از انسان منقرض شدند
خیلی دیرتر
انرژیت را به سوی قلبت روان کن.
عاشق تر شو تا حیران شوی.
سلام دوستم…مطلب رو خوندم….برا من خیلی سنگین بود درک کردنش …سعی کردم بیشتر بخونمش…….۳ بار کم بود………
دست عشق از دامن دل دور باد!
………………………می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
………………………که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
………………………باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
…………………..بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
…………………….در کف مستی نمی بایست داد
دوستان عزیز
سلام
با توجه به فرا رسیدن ماه مبارک رمضان این وبلاگ در این ماه پر برکت شبی یک بار پست می شود
با مطالب و نکات ناب عرفانی
امید است همراه ما باشید و ما را از نظرات ارزشمند خود بهرمند سازید
با تشکر
مردآشوب ( حسن رفعت پور )
قشنگ می نویسی؛منم یه زمانی می نوشتم اما اونی که واسش می نوشتم یه روز به بهانه اینکه دلمو بسوزونه همشو سوزوند.
بعضی وقتا انقدر گرفته و دلتنگ می شی که قلم ذهنت هم خشک می شه
من تقریبا دیگه نمی نویسم
شاید هر چند ماه یک بار بازم مجالی برای خشکیده ی ذهنم پیدا کنم
نازیبا رو نمیشه زیا خوند دوست عزیز
راستی من لینکتو گذاشتم تو وبم
درتاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید
خودم رادر پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
سایه ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
پس من کجا بودم ؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسانداشت
و من انعکاسی بودم
که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد
و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت
من در پس در تنها مانده بودم
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود
در گنگی آن ریشه داشت
ایا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من درتاریکی خوابم برده بود
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود
ایا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
فکری در پس در تنها مانده بود
پس من کجا بودم ؟
حس کردم جایی به بیداری می رسم
همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم
ایامن سایه گمشده خطایی نبودم ؟
دراتاق بی روزن
انعکاسی نوسان داشت
پس من کجا بودم ؟
درتاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بود
فقط این را در ذهنم جاری ساختم.
مسافرم!
سپاسگذارم
سلام کم پیدایی برادر؟
سلام
وبلاگت عالی فوق العاده قشنگ اگه بگم عاشق وبلاگت شدم دروغ نگفتم
خیلی قشنگه
امیدوارم همیشه موفق باشی
از اینکه به وبلاگ من سر زدی ممنون.
مسافر مهربان کوچه های تنهاییم!
در کدامین راه رهسپاری که دیگر ردی در شهر شعرهیم نیستی؟
بیا و این تن خسته را آرامی با نوشته های زیبایت هدیه کن.
منتظر حضور گرمت هستم.
…..شبنم
در کدامین راه رهس÷اری که دیگر ردی در شهر شعرهایم نداری؟
سلام کجایی برادر عزیزم؟
می روم…
آنقدر می روم
که مجالی برای ایستادن
و باز ایستادن نباشد…
همراه می شوم با درد هایم…
فقط همین…
مرسی به وبلاگم سر زدی
ببخشید که دیر به دیر پست هاتون رو می خونم…به علت…نمی تونم زود بیام تو نت…
ولی می دونم پر از حرفه همه این نوشته ها…موفق باشی دوست فیلسوف…
مسافر ….
من می شناسمت
تو هیچ وقت نمی تونی باعث درد باشی …. نمی تونی نامرد باشی …..
می شناسمت ….
من خوب می شناسمت …..
خریت خودمون رو به پای نامردی آدمها می ذاریم …..
If you could see it through my eyes
It would explain the tears I cried
Why did you walk out of my life
Wasnt it clear to see that you were meant for me
If you could see it through my eyes
You know the reason why I tried
So hard to never let them die
I wish that you could see.. see it thought my eyes
دوست خوب من اگه بتونی اگاهانه زندگی کنی دقیقا” تازه می فهمی که واقعیت وجودیت چیه!
اونوقت می فهمی که تو این دنیا اصلا” چیزی به اسم درد وجود نداره!
البته می دونم قبول حرفام و درکشون سخته ! باور کن باید واستون خیلی توضیح بدم تا متوجه بشین.
ممنون که برام نظر گذاشتین.
تمام زندگی ام چون آینه ای در دستم می شکند و این گونه است که زندگی می گذرد
در هر گذری چاهی در کمین و به دنبال آن افتادنی سنگین
چگونه زیستم این همه درد را و چگونه بر دوش کشیدم بار سنگین تحمل را
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود، در دیگری باز میشود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم که درهای باز را نمیبینیم!
آپم دوست من…
سلام نمی دونم چی بگم شما ادبیات فوق العاده ای توی حرف زدن و تاثیر گذاشتن روی مخاطبتون دارید درست مثل یکی از بهترین دوستانم و من همیشه دوستم رو بخاطر این ویژگی فوق العاده تحسین می کنم به نظر من مهم ترین چیزی که در شناخت یک فرد تاثیر داره حرف هاشه و چشماش .(که هر کدوم یه فلسفه ای داره)خلاصه ممنون از نوشته هاتون .خیلی زیبا هستند …
درد را از هر طرف نوشتم درد بود مسافر…….
اتفاقی بهتون سر زدم خیلی قشنگ بود میگم شماها چطور همدیگرو پیدا کردید مثل من؟ یا…….