خیال برت ندارد !

موضوع : (شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۸-۰۵-۱۳۸۹

دیوانگان

ساده اعتماد نمی کنند

دیوانگان

بی حوصلگی شان را

در زر ورقِ ” پذیرفتن ” می پیچند

اگر به نگاهی ، رام

اگر به لبخندی ، شاد

دیده می شوند

دیوانگان

اعتمادشان

از سر

سرسپردگی به بی ثمری ست

اگر که آیینه می شکنند

اگر که لباس شان بوی درد می دهد

به اینکه ندارند

نه اینکه نخواهند

دیوانگان

دم دست ترین ها را زندگی می کنند

……..

دیوانه ای که از من ساخته ای

لبخندش

اعتماد نیست

باور همین

خستگی ست …..

موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۱-۰۵-۱۳۸۹

میان دفتر تو ، هر بار که قصه به من می رسد ، دلت می خواهد سه تا نقطه بگذاری و لاقید بگویی : …. و غیره !

سهم بی عدالت ما !

موضوع : (روزگار) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۱-۰۵-۱۳۸۹

شب از آنجایی شروع می شود

که پدر می خوابد و تو

آرام آرام جان می گیری

لا به لای این ذهن بی همه چیز ،

شب را رویای حرامزاده ی خوابیدن با تو

تکه تکه می کند

که پاره ای تن من

پاره ای یاد تو

شب

میان تکرار حرف پدر :

” فردا روی سایت

اطلاعات خانواده را اصلاح کن

سهام عدالتمان را به موقع بدهند …. ”

پدر عاشق نیست  و

تعریف خانواده را

از کتاب اجتماعی پنجم دبستان به دوش می کشد هنوز ….

پدر ،

منٍ بدون تو را

خانواده می داند

گناهی ندارد ، نمی داند

شب که شروع می شود

خانواده ی من ،

من است و تو و این تخت یک نفره ….

سهام عدالت را پدر اصلاح شده می خواهد

من عدالت اصلاح شده را

تو را

چیزی ورای این تخت و این خیال

شب

موجود حرامزاده ایست

زاده شده از به خواب رفتن این شهر

با صدای نفس شهوت انگیز

ترس نبودنت

که به تمام تنم گره می خورد

شب

موجود حرامزاده ایست

تکه تکه شده

لا به لای سهم من از تو

و آنجایی که پدر

خانواده را

به قدر سهم احتمالی اش از

عدالت

می جوید ….

خم جاده !

موضوع : (روزگار) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۱۱-۰۵-۱۳۸۹

موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۱۱-۰۵-۱۳۸۹

خب ! من یه فرصت دیگه بهت می دم خدا ! بهتره که ازش خوب استفاده کنی ! وگرنه باید به فکر هیزم های بیشتری برای جهنمت باشی !

پسرک ، تنها مسافری بود بر روی جاده خلوت زندگی