موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۵-۰۴-۱۳۸۹

بوسیدن یک خاطره گناه است ! وقتی که فاصله ات با من چند خیابان بیشتر نیست !

بندی که پاره شد !

موضوع : (اجتماعی, شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۵-۰۴-۱۳۸۹

مردی

میان دو دستش طناب بود

یک زن ولی

به میله ی بافتنی خود خیره مانده بود

کودک

میان دو دستش نخی بلند

ماشین کوکی اش آخر خراب بود !

مردی میان هر نفس اش درد می کشید

زن با ملاقه در میان خانه به انتظار بود

کودک گرسنه و چشم انتظار شام

بوی غذا همیشه بیش از غذا ولی ….

زن صورتش ز سرخی سیلی کباب بود

مرد از شدت خجالت و درماندگی ولی

هر شب برایش

حکم معاد بود !

کودک نخ اسباب بازی اش به دست

مادر  به بستن پنجره ها فکر می کند

تا بوی لعنتی کباب همسایه را

…..

مردی که سخت خسته شد از این دردماندگی

داری که بافته شد از این همه نیاز

مردی که تاب می خورد در اتاق خواب

کودک به انتظار

زن در میان ذهن خود تکرار می کند

نانی اگر که نیست

مردی ست مهربان

مردی میان هوا تاب می خورد ولی !

شمع ها را فوت نمی کنم دیگر !

موضوع : (روزگار) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۰-۰۴-۱۳۸۹

شمع ها را تو روشن کن …

فوت می کنم ! خاموش می کنم !

چیزی گفتی ؟

تولدم مبارک ؟

باشد ! مبارک است لابد ! پس چرا من احساس اش نمی کنم ؟

چیزی کم است اینجا … کیک که هست ، شمع ، کلاه بوقی حتا !

کلاه بوقی را تا جلوی چشمانم پایین کشیده ام تا نبینم که نیستی …. اما هیچ چیزی می بینم جز این !

می خواهی یادآوری کنی که از دیروز تا امروز ، یکسال بزرگتر شده ام ؟ می خواهی بگویی مرد شده ام ! می خواهی چه بگویی که آرامم کنی ؟

من دلم جا مانده ! قد کشیده ام فقط ! بعضی تارهای مویم هم سفید شده اند خب ! مثل چشمانم به در ! اما دلم تاریک مانده ….

بیا ! شمع ها را تو روشن کن ، من فوت می کنم !  می بینی ! برای اینکه بگویم بزرگ شده ام باید شمع ها را فوت کنم ! باید نور را بدهم ! تاریکی بخرم !

میایی ؟ تنها مانده ام ! دو سال شده که هیچ کیکی طعم لبهایم را شیرین نمی کند خب !

بعد همه می گویند : مبارک است !

بیا در همهمه ی جشن ، یک گوشه ای تنها بایست ، آدمها دور مرا بگیرند ، من با چشمانم دنبالت بگردم ، ببینم که نگاهم می کنی ، گیلاس شرابم را بالا بیارم به سمت تو ، تو هم …. بنوشیم ! برقصیم ! تو بگویی : خب ! من می خواهم برای مسافر ، آواز بخوانم ، بعد همان ترانه ای را بخوانی که با هم گفته بودیم ! قند توی دلم آب شود ! شاید شمع ها خاموش نشدند ! شاید تولدم مبارک شد …

میایی ؟

تا مبارک شود ، فقط تو را کم دارم !

شمع ها را تو روشن کن ….

فوت شان نمی کنم دیگر !

آهنگ تولد

موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۰-۰۴-۱۳۸۹

این جشن بی تو مثل رگباره Get Adobe Flash player
;

این لحظه ها تلخ بدون تو

من بی تو هیشکی رو نمی شناسم

انگار این تولد من نیست

من به نبودن تو حساسم ……

…..

ترانه تولد از میثاق

موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۱۴-۰۴-۱۳۸۹

دیگه نمی تونم … گفت و در را بست و رفت .. او ماند ، لبه تخت نشست، سیگاری روشن کرد و فکر کرد: بین آرزوهایش و دلتنگی هایش کدام را انتخاب کند

پسرک ، تنها مسافری بود بر روی جاده خلوت زندگی