موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۳۰-۰۳-۱۳۸۹

تو همان سنگ بودی …

فرو رفتی به اعماق آب …

حالا دیگر موج هم تولید نمی کنی …

اما من که رفتنت را دیده ام

نمی توانم بگویم

نبوده ای ….

نیستی ….

موج دیگر

دلم را آشوب می کند

نه آب چشمم را !

با من بازی نمی کنی ؟

موضوع : (شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۴-۰۳-۱۳۸۹

مثل قطارهای اسباب بازی

نه جدی ام گرفتی

نه به جایی رسیدم !

هی چرخیدم و چرخیدم و عاقبت

باطری هایم هم ضعیف شد

و دیگر حتا

دوست داشتنی هم نیستم !

آن وقت خیره می شوی به من و می گویی :

“  مگر قرار نبود که مرا با خودت ببری ”

هیچ نمی گویی کجا ؟!

نمی گویی اینقدر دور باطل زده ام برای داشتن ات

که سرم می چرخد

دنیا دور سرم می چرخد؟

بعد می گویی

حوصله ی یک جا ماندن هم نداری و

مرا

به بازی هم نمی گیری دیگر …..

عکس از حنیف شعاعی

نه ! خرداد بهار نیست !

موضوع : (اجتماعی, شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۲-۰۳-۱۳۸۹

سیاه است

خاک سرزمین من …

بر سر ریختن اش به اختیار نیست

اتفاق نیست

افتخار نیست

سیاه است

همچون جامه ی همیشه ی مادران

که قامت حوادث مان را

چیزی جز این

صواب نیست

رنگ دیگری حتا

به خواب نیست

سیاه

رنگ چشم معشوق

رنگ زلف یار نیست

سیاه سرنوشت من

خاک سرزمین من است

سرزمینی که

سبزی اش

دیگر به یاد نیست !

گویی که خرداد

دیگر بهار نیست !

موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۱۹-۰۳-۱۳۸۹

حسی شبیه حس
انسان گریزی است !
اینجا
که خاطره ی شما
همه ، دارایی من است
اینجا
که یاد شما
جا برای کسی
وا نمی کند
اینجا
دل من است ! !
بعد از تو
حس من
انسان گریزی است !

موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۱۶-۰۳-۱۳۸۹

می گویند که ساکتم !
حکایتمان را برای هر که بگویم
باورش نمی شود که
آن همه عشق
آن همه نیاز
آن همه امید
…..
این همه حسرت

پسرک ، تنها مسافری بود بر روی جاده خلوت زندگی