موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۸-۰۲-۱۳۸۹

نیستش Get Adobe Flash player
;

نیستش ! حتا برای همین شب !

موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۸-۰۲-۱۳۸۹

پارسال توی تقویمم برای این روز نوشته بودم : تموم شد …. همه چیزایی که برای شروع شدنشون خیلی چیزا رو تموم کرده بودم ! خودکار رو که زمین گذاشتم یهو همه جا سرد شد ! نگاه کردم دیدم همه از گرما دارن خودشون رو باد می زنن ! من سردمه امروز ! باورت می شه ؟ …..سرمای امروز مهم نیست ! ازجهنم فردا می ترسم  !

یک سال گذشت … ؟!

موضوع : (روزگار) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۸-۰۲-۱۳۸۹

یک سال شد ؟

خب من برای تماشاچیان شما خیلی حرفها دارم !

این ساعت لعنتی چرا خوابیده پس ؟ چرا تنبل شده اند این عقربه ها ؟ سنگینی کدام بار را بر دوششان گذاشتید ؟

نکند چیزی گفته باشی که به شان برخورده باشد …. نکند …..

گفتی چی ؟یک سال گذشت ؟

اشتباه می کنی ….. من حساب کردم …. با رنگ موهایم …. با حوصله ام …. خیلی بیشتر از یک سال است ….

ببینم ! نکند همه اش شوخی بوده ؟ نکند یکهو از اتاق بیاید بیرون و بگوید : هی سلام مسافر !

ببینم ! می شود همه اش شوخی باشد و یکهو از اتاق بیاید بیرون و بگوید : هی سلام مسافر ؟!

چیزی گفتی ؟

هان ! گفتی …. یک سال ؟

بهار بود ؟ بعد جهنم شد ! بعد بادی وزید و همه جا یخ زد …. !

یک سال ….. ؟

می شود سیلی به صورتم بزنید ؟

آقا ! با شما هستم !

می شود بیدارم کنید !

ساعت ؟ ساعت به چه کارتان می آید آقا …. من خستگی هایم را به مچ دستم می بندم !

خانم ! ببخشید !

شما چیزی گفتید ؟

هان ؟ یک سال ….. ؟

لابد شوخی می کنید خانم ! اگر یک سال گذشته پس چرا به قد عبور ده سال احساس پیری می کنم ؟

ساعت بهانه است !

جدی نگیریدش !

من دنیا را از وقتی که پنجره های خانه ام را بسته ام و کلیدهایش را تحویل دادم باور کردم !

ببخشید …. گفتید چقدر ….. ؟

یک سال ؟

پس چرا حقیقت را باور نمی کنم ؟

….

ببخشید !

برای تماشاچیان شما چیزی ندارم بگویم که …. !

من از خودم حرفی ندارم !

فقط موقع رفتنش

یادم رفت که بگویم :

نرو ! دوستت دارم !

….

ساعت ؟

به وقت من همیشه موقع غروب است !

موقع دلتنگی ست !

موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۲-۰۲-۱۳۸۹

تاکید دارم که زندگی : فرصتی بر حسب لطف خدا نیست ! اتفاقی است که بر اساس تحمل آدمی ارزش گذاری می شود !

از نرفتن بگوییم !

موضوع : (روزگار) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۲-۰۲-۱۳۸۹

خب بهتر است که بساطمان را کم کم جمع کنیم و تصمیم بگیریم که هر کداممان کدام راه را برویم .
می دانی ! فرق چندانی نمی کند که تو و من با خودمان چه خاطره هایی را به دوش می گیریم و هر کدام سهم مان را از این همه دلواپسی چگونه با خود می بریم
مهم این است که دنیا به شکل تهوع آوری گرد است !
چه کاری است اصلن !
با این همه سنگینی کوله بار سعی کنیم از هم دور شویم …. برویم و برویم و برویم
بعد یک هو پس از سالها
از پس یک پیچ بهم بخوریم و کوله بارمان پخش زمین شود !
می دانی جدا سازی آن همه خاطره کار آسانی نیست ! قاطی می شوند با هم ! بعد تو سهم مرا می بری و من سهم تو را و باز به هم وابسته می شویم …..
اصلن چه کاری است خب !

بیا قهوه ای بخوریم از نرفتن بگویم !

پسرک ، تنها مسافری بود بر روی جاده خلوت زندگی