فروردین
۳۱با تو می شد …. !
موضوع : (شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۳۱-۰۱-۱۳۸۹
همسایه ی رویاهایم شده ای
مدتی است و
من بی خبر از بودنت
هر روز صبح که می شود
قبل از اینکه آفتاب بتابد بر دل خانه ام
پنجره ها را باز می کنم
بلکه نسیمی بیاید
بلکه هوایی برسد از تو به من
بلکه چشمی بگردانی سوی این سو ها
اما پنجره ی تو همیشه بسته بود
همیشه که نه
اما برای همیشگی های دل من
نیمه های باز پنجره ی تو
حکم قفلی داشت
که کلیدش را نسیم برایم نیاورد هرگز
بی تو آفتاب هم کم کم
از این خانه رفت
