با تو می شد …. !

موضوع : (شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۳۱-۰۱-۱۳۸۹

همسایه ی رویاهایم شده ای

مدتی است و

من بی خبر از بودنت

هر روز صبح که می شود

قبل از اینکه آفتاب بتابد بر دل خانه ام

پنجره ها را باز می کنم

بلکه نسیمی بیاید

بلکه هوایی برسد از تو به من

بلکه چشمی بگردانی سوی این سو ها

اما پنجره ی تو همیشه بسته بود

همیشه که نه

اما برای همیشگی های دل من

نیمه های باز پنجره ی تو

حکم قفلی داشت

که کلیدش را نسیم برایم نیاورد هرگز

بی تو آفتاب هم کم کم

از این خانه رفت

موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۷-۰۱-۱۳۸۹

اما افسوس به نخواستن

دلم آروم نمی گیره

موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۵-۰۱-۱۳۸۹

از ترس تنهایی ، آونگ دلتنگی شده ام ! بیا ساکنم کن بانو !

چیزی شبیه اعتراف !

موضوع : (روزگار) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۵-۰۱-۱۳۸۹

زندگی وقتی که از تو فقط عکسی بر دیوار مانده چیزی شبیه لحظاتی است که کشیش برای محکوم به اعدام آرامش آرزو می کند

موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۱۵-۰۱-۱۳۸۹

اجاق کلامت کور بود و از همخوابگی نیاز من و چشم تو هیچ چیز زاده نشد ! حتی آنکه زمزمه کنی : دوستت داشتم روزی

پسرک ، تنها مسافری بود بر روی جاده خلوت زندگی