مرثیه ای برای تکرار دو عدد !

موضوع : (روزگار) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۷-۱۲-۱۳۸۸

جاری شده ای انگار …

می دانی ! بعضی رفتن ها ، به معنای تمام شدن نیستند ! تو هم با رفتن تمام نمی شوی ….

نامت شاید تکرار دو عدد باشد … چیزی شبیه دو تا ۸ کنار هم ! می گویند در حال جان دادنی و رفتن ! اما راستش را بخواهی تو شاید یک قلم بودی ! یک خودکار شاید ! یک چاقو حتی !

هی ! ۸۸ عزیز ! چنان بی پروا و بی دریغ بر دفتر زندگیم اثر گذاشتی که با رفتنت هم دیگر چیزی درست نمی شود !

چقدر لحظه ها بود که در تو به انتها رسیدم و خوش باورانه دوباره آغاز کردم و دوباره آغاز کردم و دوباره ….. ! تو تکرار می شوی ! مثل نامت که تکرار یک چیز است !

فراموش کردن تو نه ممکن است و نه شرط عقل ! اینجا جای نصیحت نیست ! نمی خواهم بگویم که درسم دادی ! تجربه ام را افزون کردی و …. ! نه ! دوست دوست نداشتنی من ! تو تلخ بودی و پر درد ! می دانی ۸۸ ! با زخم هایی که با تو رقم خورد ماندنی شدی ! همیشگی شدی ! حالا انگار تقویم خوابش برده باشد ! هر چه که بیاید ، امتداد توست ! می توانی انکارش کنی …. ؟

هی ! هی ! ۸۸ ! داری می روی انگار ! من در تو جا مانده ام اما ! ۸۹ … ۹۰ …. یا حتی خیلی بیشتر ! فرقی ندارد که ! سرنوشتم را تو رقم زدی … انگار تقویم من ، با تو آغاز می شود ! انگار مبدا تاریخ زندگیم شده باشی … مثلن بگویم … خب ۱ سال از ۸۸ گذشت … دو سال از …..

برگه های سمت راست تقویم روی میز ، کم شده اند ! نازک شده اند ! عین دل من ! عین صبر من ! …. ۸۸ ! من منتظر شروع هیچ چیزی نیستم ! بخصوص اگر شروع،  فرزند تو باشد ! تو ناخلف بودی و از دل یک موجود نا مشروع انتظار ثانیه های خوب داشتن شاید خطا باشد …

اما من مسافرم ! می دانم که رفتنی می رود ! مثل تو ، مثل من ، مثل او …. ! برو ! به حرمت سفرت دستی برایت تکان خواهم داد ! اما پشت سر تو ظرف آبی نخواهم ریخت !

خدانگهدارت ! نه در آمدنت لطفی بود و نه در رفتنت شوقی ! تمام که نمی شوی …. ! تکرار می شوی !

هی ! می دانم ! در تکرار تازه ی تو ، من شکل دیگری خواهم گرفت ! حادثه ای شاید ! و من مسافرم و رفتن را خوب می شناسم ! مسافر سبک سفر می کند و مقصدش رفتن است ! کوله بار سنگینت بر شانه های من ماند و این کمر تا خورده در تکرار تو تازه نخواهد شد …. !

اما …

خسته از شنیدن واژه های تکراری … از امید بستن های همیشگی ، پندهای حکیمانه ، می روی و دیگری می آید و من خوب می دانم  که تو تکرار دو عدد … که نه ! ۸۸ ! تو شروع کتابی بود که هرگز به پایان نمی رسد !

.

….

………

همه چیز جز دل ما !

موضوع : (روزگار) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۱۸-۱۲-۱۳۸۸

کجایی تو این روزها

کجایی وقتی که همه از راه دور می آیند تا  بگویند که هستند !

کجا جا مانده ای بانو

که نور هیچ خورشیدی روشنت نمی کند

شب است حوالی خواب هایت

یا اینکه من اینقدر دور شده ام که نور چشمانت را گم کرده ام

مگر این زمین دایره نیست

مگر مدارش حول دل ما نمی گردد ؟

پس چرا دوباره به من بر نمی خوری ؟

مگر قرار نیست تا چند روز دیگر حال ما احسن احوال شود؟

پس کجایی تو ؟

لابد مرکز زمین شده ای ….

ثابتی و من بیهوده به دور تو ، دنبال رد پایت می گردم

حالا که همه چیز دارد نو می شود جز دل ما

لابد احمقم که  هی می پرسم از خودم که :

کجایی تو !

…….

کجایی تو ؟!

موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۱۲-۱۲-۱۳۸۸

بعد گفتم تشنه ی شنیدنم … یه چیزی بگو ! خیره شد و گفت : باید رفت ! من عاشق سکوت شدم

موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۰۷-۱۲-۱۳۸۸

دوستی های این روزها منو یاد همسفرگی میندازه….همونی که یکی سود می بره و یکی نه سود نه زیان!

خمیازه که کشیدی !

موضوع : (شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۰۷-۱۲-۱۳۸۸

به خمیازه تو

جهان به خواب می رود

وقتی کسالت ؛ تاس می ریزد

برای عشقمان !

همیشه جفت شش می آورد و تکرار می کند …

جهانمان را خواب برد و

خمیازه تو تمام نشد عاقبت !

آخرین بوسه ام به لبهایت

هیچ شبیه بوسه ی قمارباز بر تاس اش نبود ….

بختمان را باز نکرد و

خمیازه ات ، لبخند نشد …..

به خمیازه ی تو جهانی خوابید و

من هرگز از این کابوس

بیدار نشدم !

پسرک ، تنها مسافری بود بر روی جاده خلوت زندگی