آبان
۲۸موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۸-۰۸-۱۳۸۸
واسه پیدا کردن تو
دل به جاده ها می بندم
آبان
۲۸
واسه پیدا کردن تو
دل به جاده ها می بندم
آبان
۲۸خنده ات را ثانیه ها دزدیده اند بانو ! همان ثانیه ها که خون بهای دلدادگی مان بر گردنشان سنگینی می کند . می بینی امشب چه حالی دارم ؟ می بینی این لحظه ها ، خاطره های این شب عجیب ، چه کرده
اند با من ؟ می بینی … تو پیر شده ای و من خسته . انگار که این شب تمام نمی شود . این خستگی ، این کهنه شدن زخم . بانو ! هیچ گفته بودمت که زخم هم مثل شراب ، کهنه اش بیشتر می سوزاند ؟
دارم می سوزم بانو …. قلبم … روحم ….
بانو ! چنین شبی بود ، نشستی ، سرت را روی شانه ام گذاشتی و گفتی : دلم برای خندیدن تنگ شده . از همان خنده ها که گوش آدم بزرگها را کر می کند… گفتی نکند دیگر لبمان قید خنده را بزند …. گقتی نا آرامم …. دارم می سوزم از این سرمای دنیا ….
یادت هست ؟ رفتم کلاه بوقی را آوردم و سرم گذاشتم . پاهایم درد می کرد اما بالا و پایین پریدم . دنیا را مسخره کردم . گفتی از تو بعید است ! گفتم بخند ! گفتی می سوزم …. چشمانم می سوخت از اشک . خندیدم ! گفتم بیا بخند ! گفتی از این پرتگاه دنیا می ترسم ! طنابی به دستم بستم و گفتم ، ریسمان زندگی مان باشد ! یک طرف دست تو ، یک طرف دست من ! گفتم بیا بمانیم با همین طناب و تشویش و کلاه . خندیدی ! گفتی که هیچ قیچی نمی تواند این طناب را ببرد ! سرت را روی سینه ام گذاشتم … بانو ! تیغ روزگار سخت نامرد و تیز بود…. نمی دانستیم ….
بانو ! دارم می سوزم … چرا این شب تمام نمی شود . سر طناب از دستم رفته ، کلاه بوقی مان خاک گرفته ، دیگر نمی توانم بخندم … نمی دانم چرا بعد رفتن ات طناب زندگی ام کش می آید …. تمام نمی شود …
نمی دانی برگه های تقویم اگر ورق نخورند ، چه می کنند با آدم !نمی دانی امشب این شهر چه قفسی شده است . نمی دانی چقدر سخت می شود عادت کرد که به جای ” دوستت دارم ” تکرار کنی ” دلم برایت تنگ است” . نمی دانی بانو که امشب زخم کهنه و شراب چه می کند با من … نمی دانی … از دلم نمی دانی ….. بانو ….
خاطره ات می سوزاندم …
افسوس ! صد عکس پر نخواهد کرد
جای یک زمزمه ساکت پا را بر فرش
آبان
۲۴احساس خالی شدن دارم . احساس بسیار تلخی که هیچ نمی فهممش …. انگار با دنیا غریب تر شدم و فشار پای دنیا روی گلوی خشک شده ام داره بیشتر می شه . احساساتم واقعی نیستن . نه خنده های واقعی دارم . نه گریه های واقعی . انگار هیچ چیزی دیگه نه متعجبم می کنه و نه هیچ احساس کوفتی دیگه ای بهم می ده . دقیقا نمی دونم چی شده اما دلم سخت و سرده ….
کاش بشه ساعتی خوابید …
ای یار نازنین

ما باد را هرگز نکاشتیم
که طوفان درو کنیم
ما بذر کاشتیم
همت گماشتیم
که تا روید از زمین
اما شبی که جشن درو
گرم گشته بود
درآن بزم دلنشین
ناگه حرامیان
….
چه بگویم دگر ….
همین !
{ حمید مصدق }
چه بوی خاکی گرفته دستم
گل عشقت را خواستم بکارم در باغچه دلم
بی هوا
دستم به جای بوی عشق تو
بوی خاک گرفت
عشق ات که جوانه نزد
اما
انگار که دستم
بوی مرگ می دهد دیگر
حالا تو ساعت مچی ات را نگاه کن
زیر لب بگو :
” مگر کاشتن گل چقدر طول می کشد ؟! ”
بغض کردم
گفتی :
” بوی خاک باران زده را دوست دارم ”
از آن روز دیگر
گریه ام تمام نمی شود !
