موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۳۰-۰۷-۱۳۸۸

دیروز یک نفر آمد جلو و گفت : فلانی ! چقدر پیر شده ای ! یادت می آید که فلان و بهمان ….

و من هر چه فکر کردم نشناختمش ! او از خاطره ها می گفت و من سعی کردم بشناسمش !

سرم درد گرفت ! خداحافظی کردم وموقع دست دادن ، سردی آیینه را حس کردم …. !

ما هم رعایت می کنیم

موضوع : (شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۳۰-۰۷-۱۳۸۸

گفتم نبینم روی تو شاید فراموشت کنم

شاید ندارد ! بعد از این باید فراموشت کنم

هر چه ز خوبی و بدی از تو رسید مارا بس است

از عشق شیرینت عجیب طعم دهان ما گس است !

آری گذشتم از تو و از آنچه بین ما گذشت

دردا بهار عمر ما در باغ بی بارت گذشت

در عالم تنهایی ام صد بار من کوبیدمت

آنگه مثال کودکی در اوج قهر ، بخشیدمت

باری تمنای دلم ما را به سوی تو کشاند

طوفان برخوردت چو شد ، کشتی ما در گل نشاند

دیگر چه جای دلهره ؟ چشم امیدم تار شد

یاد شکستن های خود بر دوش من صد بار شد

تنها برو ! حق با تو است ! ما هر دو عادت می کنیم

این انتخاب تلخ توست ، ما هم رعایت می کنیم !

می گویند حرفهایم تکراری شده ! می گویند آنقدر از نبودن تو گفته ام که همه شنیده اند و همه فهمیده اند ! پس چرا من نمی فهمم ! چرا من یاد نمی گیرم نبودنت را عادت کنم !

موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۷-۰۷-۱۳۸۸

احساس عجیبی دارم . ذهنم به طرز عجیبی داره حوادث دردناک زندگی رو برام بازسازی می کنه . تلاش می کنم که از دستش خلاص بشم اما نمی شه . انگار که زورم بهش نمی رسه . هرجا که قدم می گذارم . هر ورق تقویم رو که نگاه می کنم انگار چیزی شبیه میخ می ره توی پای فکرم . لنگ می زنم . بیشتر از همیشه ….

شوق اشک

موضوع : (شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۷-۰۷-۱۳۸۸

با تو چشم باز شد به

عشق

بی تو چشم بسته شد

از اشک

آمدی

عشق

اشک شوق داشت

رفتی

چشم

شوق اشک

عاشقانه ی آراممان چنین بود …..

بزن بارون

موضوع : (شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۶-۰۷-۱۳۸۸

بزن بارون که روزم رنگ یلداست

دل دیوانه ام دلتنگ دریاست

دل خوش باورم که غرق رویاست

همیشه یاد یارو پرتمناست


بزن بارون که چشمام بی فروغه

طلوعهای قشنگ رنگ غروبه

اونا که ادعا کردن می مونن

تموم وعده هاشون هم  دروغه

.

بزن بارون دلم آخ غرق خونه

چقدر سرده فضای یاس خونه

که بارون داده دستم باز بهونه

کنم شکوه ز بیداد زمونه

.

بزن بارون ازین بهتر نمی شه!

که چرخ روزگار پنچر نمی شه

که هرچی خستگی داره تن من

دیگه با خواب مرگ هم در نمی شه

.

بزن بارون سپیده توی راهه

نگاه پنجره سرشاره آهه

تموم شد این شب و یارم نیومد

ولی قلبم گواهه اون تو راهه

….

……

……..

پی نوشت :

از باران گفته بودی اینچنین ….. یارکه نیامد هیچ ! سیل آمد و خانه را هم برد …. یادت نیست ؟

پسرک ، تنها مسافری بود بر روی جاده خلوت زندگی