شهریور
۳۰موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۳۰-۰۶-۱۳۸۸
قصه ی ما رو هر کسی
می خونه
می گه
شاعرم !
شهریور
۳۰قصه ی ما رو هر کسی
می خونه
می گه
شاعرم !
شهریور
۲۹
جستجو نمی کنم دیگر
که چشمانم کم سو شده است و دلم تاریک
اما گلایه ، چرا !
تنها لطفی کن ، بیا و بگو
چرا شب ها چشمم بیدار می ماند و
دلم بر دار !
عین پاندول ساعت
آونگ لحظه ها شده ام !
حالا تو برو و بگو :
بیچاره بی تاب بود !
شهریور
۲۳هیچ اتفاقی نمی افتد
همه هراس همین است !
تکرار می شود دنیا
با کوله باری سنگین تر
شهریور
۲۳
بانوی باور و یاد !
گیرم که پدرم سیب را خورده باشد !
گیرم که بهشت را به هوسی و حتی عشقی فروخته باشد!
تقصیر من است ؟
تو را به جان همه ی خاطره های باران زده ات قسم !
اینکه پدرم ” آدم ” بود ، باعث می شود که امروز دور عشق را خط بکشم ؟
نه بانوی من ! نه
نه من دیگر همان آدمم و نه تو شبیه آن سیب حوا !
تو زیباتر شده ای و من نا اهل تر !
دیشب که دلم در انزوای تو مانده بود
انگار که تو چشم به ساعت دوخته بودی و من چشم به دست تو !
باور می کنی ؟
من قلمم را با جوهر عشق تو پر می کنم ! مثل شمعدانی های تشنه ، منتظر چکه های تو می مانم
باور می کنی ؟
من در دلواپسی های مداومم
جلوی آینه می روم و تو را می بینم
انگارکن که تو من شده باشی !
من به خودم می گویم : آدم باش !
تو از پس آیینه سیب نشانم می دهی !
هی بانو !
خواب های فریبانه را تعبیری نیست !
حالا تو برو سرخاب و سفیداب را بیاور !
مرا نقاشی کن !
ببینم ! تو می توانی نقشی بکشی که بدون پاک کردن زیبا بماند ؟
مرا ترسانده اند بانو !
رفته بودم از آسمان ستاره بچینم برایت
یک دفعه کیسه آسمان پاره شد و بارید !
وقت باریدن نبود که !
ترسیدم که سیل ببردمان !
پشت پنجره دل تنگی نشستم !
زاغ خدا را چوب زدم !
گریه می کرد بانو ! خدا گریه می کرد !
دلش برای من و تو می سوخت انگار !
گفته بودم که خدا مهربان است ؟
گفته بودم که دلش می خواهد نقاشی هایمان رنگی باشد ؟
گفته بودم ؟
گفته بودم بانو !
یادت نیست ؟
همین که کاغذ سفید دستمان داد معلوم است که دوستمان دارد !
گیرم که پدرم قمار کرده باشد !
تقصیر ما که نیست !
خدا کاغذ سفیدش را بخشیده است
من سیب عشق را خوردم
تو هم مداد رنگی هایت را بیار
ببین !
من و تو و خدا !
یعنی ما سه تا نمی توانیم نقشی بکشیم که همیشگی شود ؟
فقط باید یک کمی صبور باشی !
باید اول خانه را خوب تمیز کنیم !
با هم !
تو دستمال امید بردار
بکش به تمام خستگی هات
من هم جارو را بر می دارم
دلواپسی ها را بیرون می ریزم !
بانو ! بانو !
باید صبور باشیم !
باید گوش دردها را بپیچانیم !
باید این بی حوصلگی ها را
ببریم تحویل بدهیم و به جایشان
اشتیاق بیاوریم !
می بینی بانو !
خدا هم دارد دلمان را رنگ می زند انگار !
بانوی ثانیه های بی قرار !
بیا !
بیا و در این خانه را بزن !
شاید این احساس
این نقاشی بی پاک کن
این بی سامانی سر خورده در ثانیه ها
بخت برگشته ی دلمان را باز کند
بانوی باران زده !
اشک چشمت را پاک کن !
ببین !
به جان این ثانیه های با تو و به یاد تو
به جان همین کاغذ سفید
همین تکه احساس بی پناه
من ، خدا و این خانه
منتظریم ….
زود برگرد !
شهریور
۲۱یکی تنها بود
با تنهایی اش می ساخت
عاشق شد
از تنهایی مرد ….
{ یادگار از ورق پاره های قدیم … }