موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۳۰-۰۶-۱۳۸۸

قصه ی ما رو هر کسی

می خونه

می گه

شاعرم !

بر دارم کشیده ای !

موضوع : (شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۹-۰۶-۱۳۸۸

جستجو نمی کنم دیگر

که چشمانم کم سو شده است و دلم تاریک

اما گلایه ، چرا !

تنها لطفی کن ،  بیا و بگو

چرا شب ها چشمم بیدار می ماند و

دلم بر دار !

عین پاندول ساعت

آونگ لحظه ها شده ام !

حالا تو برو و بگو  :

بیچاره بی تاب بود !

موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۳-۰۶-۱۳۸۸

هیچ اتفاقی نمی افتد

همه هراس همین است !

تکرار می شود دنیا

با کوله باری سنگین تر

سیب نشانم دادی !

موضوع : (روزگار) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۳-۰۶-۱۳۸۸

بانوی باور و یاد !

گیرم که پدرم سیب را خورده باشد !

گیرم که بهشت را به هوسی و حتی عشقی فروخته باشد!

تقصیر من است ؟

تو را به جان همه ی خاطره های باران زده ات قسم !

اینکه پدرم ” آدم ” بود ، باعث می شود که امروز دور عشق را خط بکشم ؟

نه بانوی من ! نه

نه من دیگر همان آدمم و نه تو شبیه آن سیب حوا !

تو زیباتر شده ای و من نا اهل تر !

دیشب که دلم در انزوای تو مانده بود

انگار که تو چشم به ساعت دوخته بودی و من چشم به دست تو !

باور می کنی ؟

من قلمم را با جوهر عشق تو پر می کنم ! مثل شمعدانی های تشنه ، منتظر چکه های تو می مانم

باور می کنی ؟

من در دلواپسی های مداومم

جلوی آینه می روم و تو را می بینم

انگارکن که تو من شده باشی !

من به خودم می گویم : آدم باش !

تو از پس آیینه سیب نشانم می دهی !

هی بانو !

خواب های فریبانه را تعبیری نیست !

حالا تو برو سرخاب و سفیداب را بیاور !

مرا نقاشی کن !

ببینم ! تو می توانی نقشی بکشی که بدون پاک کردن زیبا بماند ؟

مرا ترسانده اند بانو !

رفته بودم از آسمان ستاره بچینم برایت

یک دفعه کیسه آسمان پاره شد و بارید !

وقت باریدن نبود که !

ترسیدم که سیل ببردمان !

پشت پنجره دل تنگی نشستم !

زاغ خدا را چوب زدم !

گریه می کرد بانو ! خدا گریه می کرد !

دلش برای من و تو می سوخت انگار !

گفته بودم که خدا مهربان است ؟

گفته بودم که دلش می خواهد نقاشی هایمان رنگی باشد ؟

گفته بودم ؟

گفته بودم بانو !

یادت نیست ؟

همین که کاغذ سفید دستمان داد معلوم است که دوستمان دارد !

گیرم که پدرم قمار کرده باشد !

تقصیر ما که نیست !

خدا کاغذ سفیدش را بخشیده است

من سیب عشق را خوردم

تو هم مداد رنگی هایت را بیار

ببین !

من و تو و خدا !

یعنی ما سه تا نمی توانیم نقشی بکشیم که همیشگی شود ؟

فقط باید یک کمی صبور باشی !

باید اول خانه را خوب تمیز کنیم !

با هم !

تو دستمال امید بردار

بکش به تمام خستگی هات

من هم جارو را بر می دارم

دلواپسی ها را بیرون می ریزم !

بانو ! بانو !

باید صبور باشیم !

باید گوش دردها را بپیچانیم !

باید این بی حوصلگی ها را

ببریم تحویل بدهیم و به جایشان

اشتیاق بیاوریم !

می بینی بانو !

خدا هم دارد دلمان را رنگ می زند انگار !

بانوی ثانیه های بی قرار !

بیا !

بیا و در این خانه را بزن !

شاید این احساس

این نقاشی بی پاک کن

این بی سامانی سر خورده در ثانیه ها

بخت برگشته ی دلمان را باز کند

بانوی باران زده !

اشک چشمت را پاک کن !

ببین !

به جان این ثانیه های با تو و به یاد تو

به جان همین کاغذ سفید

همین تکه احساس بی پناه

من ، خدا و این خانه

منتظریم ….

زود برگرد !

اینگونه بود …

موضوع : (روزگار) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۱-۰۶-۱۳۸۸

یکی تنها بود

با تنهایی اش می ساخت

عاشق شد

از تنهایی مرد ….

{ یادگار از ورق پاره های قدیم … }

پسرک ، تنها مسافری بود بر روی جاده خلوت زندگی