دیگه شبها صدای ساز نمی آد تو خونه مون
خونه مون ؟
نه بابا ! دیگه خونه ، خونه نیست
راحتت کنم ، بگم
دیگه هیچ خونه ای نیست
وقتی بارش رو گذاشت تو زنبیل فراموشی
چی بودش نمی دونم
یا فشار غصه ها کم شده بود
یا که زور زنبیلش زیادی بود
بس که سنگینی تنهایی من پر زور بود
زنبیلش بایستی که پاره می شد
خم می شد جمعش کنه
دل شکستمو می دید
چی شده نمی دونم
خم نشد، هیچی ندید
زنبیلش پاره نشد
رشته ی لطف و محبت پاره شد
زنبیلش پاره نشد
ای بابا گفتنی نیست
نخ امید دلم به زندگیمون پاره شد
دلم اما به خدا کنده نشد
خون که شد ، پاره نشد
غیرتش له شده بود زیر فشار طعنه ها
سر به زیر شد
توی تاریکی شب
عینک دودی شم می زد
بس که از بی چیزی و مریض بودن
خجل و خوار و خفیف هم شده بود
هی دیگه
نبش قبر خاطره دردی دوا نمی کنه
ظاهرم جوونه اما به خدا
درد تنهایی و بی کسی داره
خون تو دل ما می کنه
تو غریبه نبودی ، نیستی بازم
حاجتی به بازی نیست
بذار ساده ش بکنم بازم بگم
از همون لحظه که رفتی دائما
دل بهونه می گیره
چشم که چشم نیست دیگه سیلاب غمه
آخه این رسمش نشد عزیز دل
دله خوب ! بچه که نیست
تو بگو
تا کجا عکستو هی بغل کنه
دل خونش رو با اشکش بشوره
به خودش امید بده
بگه بر می گرده باز چشمامو مرهم می ذاره ؟
نه دیگه
آخه این رسمش نشد عروسکم
دله خوب ، بچه که نیست
دله خوب ، خونه درد و غم که نیست
دله خوب ؟
نه عزیز !
نه دلی مونده برام نه خونه ای !
هی دیگه
پیر شدم
دیگه زورم به زور غصه و غم نمی رسه
نه دیگه خوب می دونم
نمی رسه
دست من به دست تو نمی رسه
….