موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۳۰-۰۳-۱۳۸۸

برای رسیدن قبل از هر چیز نیاز به مقصد است . دویدن بی هدف و بی مطالبه ی منطقی نتیجه ای جز سرخوردگی و خستگی نخواهد داشت . تردید دارم به جنبش که این هیجان ها و تب ها  سرد می شوند بی آنکه چیزی به دست خلق دهند . ۴ سال دیگرمان دیدنی تر خواهد بود بی شک

من نگفتم اما …

موضوع : (شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۳۰-۰۳-۱۳۸۸

من نگفتم : این کارو نکن .
وقتی که چمدونتو بستی که بری .
من نگفتم : برگرد پیشم عزیزم
بییا یه بار دیگه منو امتحان کن .
وقتی اون ازمن پرسید دوستش دارم یا نه ،
من فقط نگاه کردم .
اون رفت و من الان توی گوشم می پیچه
اون چیزایی که نگفتم .

من نگفتم : منو ببخش ،
چون نصف اشتباهامال من بود .
من نگفتم : ما دوباره سعی می کنیم ،
چون چیزی که ما می خوایم
عشقه و وفاداری و زمان.

من گفتم اگه این راهیه که تو می خوای ،
من جلوتو نمی گیرم
اون رفت و من الان می شنفم
همه چیزایی که نگفتم.

من نگفتم : پالتوت رو بذار کنار ،
الان یه قهوه درست می کنم و باهم صحبت می کنیم.

من نگفتم : راهی که می خوای بری طولانیه
توهم تنهایی و جاده بی انتها.

من گفتم : خداحافظ ، شانس به همرات ، به سلامت
و اون منو ترک کرد تا زندگی کنم با
همه چیزایی که نگفتم.

من ، اونو توی بازوهام نگرفتم و
اشکاشو نبوسیدم.
من نگفتم : زندگیم بی معنی می شه
اگه اینجا نباشی .

من فکر کردم به کارهایی که می شه کرد
وقتی آزاد باشم.

ولی امروز ، کاری که می کنم ،
شنیدن همه چیزاییه که نگفتم.

شاهکاری از سیلوراستاین

رای یا خون ؟!

موضوع : (روزگار) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۴-۰۳-۱۳۸۸

مهم نیست که به کی رای می دی . مهم اینه که رای تو رو چه کسی  می شماره ….

استالین

23-khordad

موضوع : (ایستگاه) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۱۸-۰۳-۱۳۸۸

تهوع از در و دیوار شهر بالا می ره . خسته شده ام از این دیکتاتوری که در لباس جمهوریت با شعور انسان بازی می کنه

هی دیگه ، پیر شدم

موضوع : (روزگار) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۱۶-۰۳-۱۳۸۸

دیگه شبها صدای ساز نمی آد تو خونه مون

خونه مون ؟

نه بابا ! دیگه خونه ، خونه نیست

راحتت کنم ، بگم

دیگه هیچ خونه ای نیست

وقتی بارش رو گذاشت تو زنبیل فراموشی

چی بودش نمی دونم

یا فشار غصه ها کم شده بود

یا که زور زنبیلش زیادی بود

بس که سنگینی تنهایی من پر زور بود

زنبیلش بایستی که پاره می شد

خم می شد جمعش کنه

دل شکستمو می دید

چی شده نمی دونم

خم نشد، هیچی ندید

زنبیلش پاره نشد

رشته ی لطف و محبت پاره شد

زنبیلش پاره نشد

ای بابا گفتنی نیست

نخ امید دلم به زندگیمون پاره شد

دلم اما به خدا کنده نشد

خون که شد ، پاره نشد

غیرتش له شده بود زیر فشار طعنه ها

سر به زیر شد

توی تاریکی شب

عینک دودی شم می زد

بس که از بی چیزی و مریض بودن

خجل و خوار و خفیف هم شده بود

هی دیگه

نبش قبر خاطره دردی دوا نمی کنه

ظاهرم جوونه اما به خدا

درد تنهایی و بی کسی داره

خون تو دل ما می کنه

تو غریبه نبودی ، نیستی بازم

حاجتی به بازی نیست

بذار ساده ش بکنم بازم بگم

از همون لحظه که رفتی دائما

دل بهونه می گیره

چشم که چشم نیست دیگه سیلاب غمه

آخه این رسمش نشد عزیز دل

دله خوب ! بچه که نیست

تو بگو

تا کجا عکستو هی بغل کنه

دل خونش رو با اشکش بشوره

به خودش امید بده

بگه بر می گرده باز چشمامو مرهم می ذاره ؟

نه دیگه

آخه این رسمش نشد عروسکم

دله خوب ، بچه که نیست

دله خوب ، خونه درد و غم که نیست

دله خوب ؟

نه عزیز !

نه دلی مونده برام نه خونه ای !

هی دیگه

پیر شدم

دیگه زورم به زور غصه و غم نمی رسه

نه دیگه خوب می دونم

نمی رسه

دست من به دست تو نمی رسه

….

 

پسرک ، تنها مسافری بود بر روی جاده خلوت زندگی