سهم بی عدالت ما !

موضوع : (روزگار) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۱-۰۵-۱۳۸۹

شب از آنجایی شروع می شود

که پدر می خوابد و تو

آرام آرام جان می گیری

لا به لای این ذهن بی همه چیز ،

شب را رویای حرامزاده ی خوابیدن با تو

تکه تکه می کند

که پاره ای تن من

پاره ای یاد تو

شب

میان تکرار حرف پدر :

” فردا روی سایت

اطلاعات خانواده را اصلاح کن

سهام عدالتمان را به موقع بدهند …. ”

پدر عاشق نیست  و

تعریف خانواده را

از کتاب اجتماعی پنجم دبستان به دوش می کشد هنوز ….

پدر ،

منٍ بدون تو را

خانواده می داند

گناهی ندارد ، نمی داند

شب که شروع می شود

خانواده ی من ،

من است و تو و این تخت یک نفره ….

سهام عدالت را پدر اصلاح شده می خواهد

من عدالت اصلاح شده را

تو را

چیزی ورای این تخت و این خیال

شب

موجود حرامزاده ایست

زاده شده از به خواب رفتن این شهر

با صدای نفس شهوت انگیز

ترس نبودنت

که به تمام تنم گره می خورد

شب

موجود حرامزاده ایست

تکه تکه شده

لا به لای سهم من از تو

و آنجایی که پدر

خانواده را

به قدر سهم احتمالی اش از

عدالت

می جوید ….

خم جاده !

موضوع : (روزگار) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۱۱-۰۵-۱۳۸۹

شمع ها را فوت نمی کنم دیگر !

موضوع : (روزگار) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۰-۰۴-۱۳۸۹

شمع ها را تو روشن کن …

فوت می کنم ! خاموش می کنم !

چیزی گفتی ؟

تولدم مبارک ؟

باشد ! مبارک است لابد ! پس چرا من احساس اش نمی کنم ؟

چیزی کم است اینجا … کیک که هست ، شمع ، کلاه بوقی حتا !

کلاه بوقی را تا جلوی چشمانم پایین کشیده ام تا نبینم که نیستی …. اما هیچ چیزی می بینم جز این !

می خواهی یادآوری کنی که از دیروز تا امروز ، یکسال بزرگتر شده ام ؟ می خواهی بگویی مرد شده ام ! می خواهی چه بگویی که آرامم کنی ؟

من دلم جا مانده ! قد کشیده ام فقط ! بعضی تارهای مویم هم سفید شده اند خب ! مثل چشمانم به در ! اما دلم تاریک مانده ….

بیا ! شمع ها را تو روشن کن ، من فوت می کنم !  می بینی ! برای اینکه بگویم بزرگ شده ام باید شمع ها را فوت کنم ! باید نور را بدهم ! تاریکی بخرم !

میایی ؟ تنها مانده ام ! دو سال شده که هیچ کیکی طعم لبهایم را شیرین نمی کند خب !

بعد همه می گویند : مبارک است !

بیا در همهمه ی جشن ، یک گوشه ای تنها بایست ، آدمها دور مرا بگیرند ، من با چشمانم دنبالت بگردم ، ببینم که نگاهم می کنی ، گیلاس شرابم را بالا بیارم به سمت تو ، تو هم …. بنوشیم ! برقصیم ! تو بگویی : خب ! من می خواهم برای مسافر ، آواز بخوانم ، بعد همان ترانه ای را بخوانی که با هم گفته بودیم ! قند توی دلم آب شود ! شاید شمع ها خاموش نشدند ! شاید تولدم مبارک شد …

میایی ؟

تا مبارک شود ، فقط تو را کم دارم !

شمع ها را تو روشن کن ….

فوت شان نمی کنم دیگر !

راز من !

موضوع : (روزگار) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۰۵-۰۳-۱۳۸۹

می شود رازی را به تو بگویم ؟
من ….
راستش من ….
تو …….
راستش من تو رو …….
اه !
پدر بزرگ همیشه می گفت :
عشق در دل مرد است و لبخند بر لب زن ! …
رازم را می دانی خودت !
لبخند بزن !

یک سال گذشت … ؟!

موضوع : (روزگار) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۸-۰۲-۱۳۸۹

یک سال شد ؟

خب من برای تماشاچیان شما خیلی حرفها دارم !

این ساعت لعنتی چرا خوابیده پس ؟ چرا تنبل شده اند این عقربه ها ؟ سنگینی کدام بار را بر دوششان گذاشتید ؟

نکند چیزی گفته باشی که به شان برخورده باشد …. نکند …..

گفتی چی ؟یک سال گذشت ؟

اشتباه می کنی ….. من حساب کردم …. با رنگ موهایم …. با حوصله ام …. خیلی بیشتر از یک سال است ….

ببینم ! نکند همه اش شوخی بوده ؟ نکند یکهو از اتاق بیاید بیرون و بگوید : هی سلام مسافر !

ببینم ! می شود همه اش شوخی باشد و یکهو از اتاق بیاید بیرون و بگوید : هی سلام مسافر ؟!

چیزی گفتی ؟

هان ! گفتی …. یک سال ؟

بهار بود ؟ بعد جهنم شد ! بعد بادی وزید و همه جا یخ زد …. !

یک سال ….. ؟

می شود سیلی به صورتم بزنید ؟

آقا ! با شما هستم !

می شود بیدارم کنید !

ساعت ؟ ساعت به چه کارتان می آید آقا …. من خستگی هایم را به مچ دستم می بندم !

خانم ! ببخشید !

شما چیزی گفتید ؟

هان ؟ یک سال ….. ؟

لابد شوخی می کنید خانم ! اگر یک سال گذشته پس چرا به قد عبور ده سال احساس پیری می کنم ؟

ساعت بهانه است !

جدی نگیریدش !

من دنیا را از وقتی که پنجره های خانه ام را بسته ام و کلیدهایش را تحویل دادم باور کردم !

ببخشید …. گفتید چقدر ….. ؟

یک سال ؟

پس چرا حقیقت را باور نمی کنم ؟

….

ببخشید !

برای تماشاچیان شما چیزی ندارم بگویم که …. !

من از خودم حرفی ندارم !

فقط موقع رفتنش

یادم رفت که بگویم :

نرو ! دوستت دارم !

….

ساعت ؟

به وقت من همیشه موقع غروب است !

موقع دلتنگی ست !

پسرک ، تنها مسافری بود بر روی جاده خلوت زندگی