بهت !

موضوع : (شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۱۲-۰۶-۱۳۸۹

ایمانم را نشانه گرفتی …..

وقت رفتن

و دنیا در بهت این همه دقت

سکوت کرد !

ساده تر از اینها

بی صداتر از آنکه فکرش را کرده باشی

کافر شده ام

در تلاطم رفتنت

آنچه غرق نشد

ایمان تو به نماندن بود …..

حالا فقط من مانده ام

سکوت کشنده

صدای امواج

و تخته پاره ای که به آن هم ایمان ندارم !

خیال برت ندارد !

موضوع : (شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۸-۰۵-۱۳۸۹

دیوانگان

ساده اعتماد نمی کنند

دیوانگان

بی حوصلگی شان را

در زر ورقِ ” پذیرفتن ” می پیچند

اگر به نگاهی ، رام

اگر به لبخندی ، شاد

دیده می شوند

دیوانگان

اعتمادشان

از سر

سرسپردگی به بی ثمری ست

اگر که آیینه می شکنند

اگر که لباس شان بوی درد می دهد

به اینکه ندارند

نه اینکه نخواهند

دیوانگان

دم دست ترین ها را زندگی می کنند

……..

دیوانه ای که از من ساخته ای

لبخندش

اعتماد نیست

باور همین

خستگی ست …..

کاش !

موضوع : (شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۰۲-۰۵-۱۳۸۹

تو نباید ساکت به انتظار بمانی

آن لحظه که عزیمت می کنم من

با کوله بار خاطره ها

به پابوس سالخوردگی

تو نباید به انتظار ساکت بمانی

آن لحظه که

من

سخت درمانده می شوم از

بی توماندگی

تو نباید مرا به انتظار بگذاری

تو

نباید به فانوس راه

دلخوش کنی

به هنگامی که خورشید من

غروب  را از پس هر طلوعی آغاز می کند

تو باید رفته باشی

پیش از آنکه من

مرده باشم ….

بندی که پاره شد !

موضوع : (اجتماعی, شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۵-۰۴-۱۳۸۹

مردی

میان دو دستش طناب بود

یک زن ولی

به میله ی بافتنی خود خیره مانده بود

کودک

میان دو دستش نخی بلند

ماشین کوکی اش آخر خراب بود !

مردی میان هر نفس اش درد می کشید

زن با ملاقه در میان خانه به انتظار بود

کودک گرسنه و چشم انتظار شام

بوی غذا همیشه بیش از غذا ولی ….

زن صورتش ز سرخی سیلی کباب بود

مرد از شدت خجالت و درماندگی ولی

هر شب برایش

حکم معاد بود !

کودک نخ اسباب بازی اش به دست

مادر  به بستن پنجره ها فکر می کند

تا بوی لعنتی کباب همسایه را

…..

مردی که سخت خسته شد از این دردماندگی

داری که بافته شد از این همه نیاز

مردی که تاب می خورد در اتاق خواب

کودک به انتظار

زن در میان ذهن خود تکرار می کند

نانی اگر که نیست

مردی ست مهربان

مردی میان هوا تاب می خورد ولی !

فالگیرها چیزی گیرشان نیامد !

موضوع : (شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۱۱-۰۴-۱۳۸۹

هیچ پیچیدگی ای در من نیست

تویی که می پیچی به من هر روز

با دست خاطره ها

با پای خستگی ها

من مثل کف دست

رو بازی می کنم هر روز

آخر شب هر آنچه برده ام را

قسمت می کنم با تو

همه ی آنچه برده ام

قرص خوابی می شود از داروخانه

تا به مهمانی خواب هایم بیارمت !

نه ! در من هیچ پیچیدگی ای نیست !

تو پیچیده ای به من !

من مثل کف دست

تو مثل عبور یک هوس !

فالگیرها هم چیزی کف دستم نمی بینند دیگر !

چه ها که نبردی با خودت !

پسرک ، تنها مسافری بود بر روی جاده خلوت زندگی