موضوع : (اجتماعی, شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۵-۰۴-۱۳۸۹
مردی
میان دو دستش طناب بود
یک زن ولی
به میله ی بافتنی خود خیره مانده بود
کودک
میان دو دستش نخی بلند
ماشین کوکی اش آخر خراب بود !
مردی میان هر نفس اش درد می کشید
زن با ملاقه در میان خانه به انتظار بود
کودک گرسنه و چشم انتظار شام
بوی غذا همیشه بیش از غذا ولی ….
زن صورتش ز سرخی سیلی کباب بود
مرد از شدت خجالت و درماندگی ولی
هر شب برایش
حکم معاد بود !
کودک نخ اسباب بازی اش به دست
مادر به بستن پنجره ها فکر می کند
تا بوی لعنتی کباب همسایه را
…..
مردی که سخت خسته شد از این دردماندگی
داری که بافته شد از این همه نیاز
مردی که تاب می خورد در اتاق خواب
کودک به انتظار
زن در میان ذهن خود تکرار می کند
نانی اگر که نیست
مردی ست مهربان
مردی میان هوا تاب می خورد ولی !
موضوع : (اجتماعی, شعر) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۲۲-۰۳-۱۳۸۹
سیاه است
خاک سرزمین من …
بر سر ریختن اش به اختیار نیست
اتفاق نیست
افتخار نیست
سیاه است
همچون جامه ی همیشه ی مادران
که قامت حوادث مان را
چیزی جز این
صواب نیست
رنگ دیگری حتا
به خواب نیست
سیاه
رنگ چشم معشوق
رنگ زلف یار نیست
سیاه سرنوشت من
خاک سرزمین من است
سرزمینی که
سبزی اش
دیگر به یاد نیست !
گویی که خرداد
دیگر بهار نیست !
موضوع : (اجتماعی) | نویسنده : مسافر | در تاریخ : ۱۸-۰۴-۱۳۸۸
صبور و خسته …. تا کجا می توان بار امانت را به دوش کشید و دندان خشم بر جگر خسته فشرد ؟ لعنت به تقدیری که بار امانت از دوش آسمان بازپس گرفت و بر دوش ما گذاشت …. نحیفیم و رنجور از این بازی دوران که دست دوست رنگین کمان خون آزادی است و آسایش . و ما نگاه می کنیم و می گذریم و فراموش می کنیم که باز هم لبخندی گشاد و رنگ پریده داشته باشیم …. جذاب باشیم
….عروسکان پیراسته و آلوده ایم ما …. خفت پذیران بار امانتیم
” در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب
ما
بیرون زمان
ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی
در گُرده های مان
هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمی گوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است
در مرده گان خویش
نظر می بندیم
با طرح خنده ئی
و نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنده ئی! “
شعر از شاملو